چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۴

حذف به قرینه مستی ۳۰
 
این خط چشم
همین‌طور که می‌رود، می‌برد
مرا می‌برد
تو را می‌آورد
تا زیر نگاه من
تا خطی که می‌رود
تا جایی که می‌شود
این خط چشم
همین‌طور که می‌رود
می‌آورد

چهارشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۲

حذف به قرینه مستی ۲۹
 
سنجاقت را
از جارو برقی
لنگه‌ی گوشواره‌ را
از لای تشک مبل
و عطرت را از حوله‌ات
می‌کشم بیرون
فقط می‌ماند نکته‌ای
که از بختِ بدم کاملن علمی‌ست
کوتاه‌ترین فاصله
بین دو نقطه
مرگ است

شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۱


حذف به قرینه مستی ۲۸

: بدون جیغ، بدون گاز، بدون چنگ

حتی نگاه نمی‌کنی
انگار نه انگار
فقط با دندان آرام پوست لبت را برمی‌داری

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 24 »

: به حساب مستي ام نگذاريد
فقط مي خواستم بدانم
قيافه تان را با من عوض مي كنيد ؟
« حذف به قرينه مستی 23 »



مخم هرز شده. پيچ مخم هرز شده. می‌فهمی؟ همه چيز را رد می‌كند. رفيق آدم كه به سلامتی آدم می‌خورد، فقط و فقط مجبوری كه بگويی نوش، حتی اگر تا خرخره سفيد شده باشد.
گفتم: نوش.
پيك چندم بود؟ مهم نيست. طبق معمول شروع كرديم از گنده‌گوزی‌هايمان گفتن. به ترتيب من يكی از گندهايی را كه سر كار زده بودم می‌گفتم و او يكی از دخترهايی را كه تور كرده بود. بعد دست‌وبالمان كه خالی شد، خودبزرگ‌بي
نی‌مان كه خوب ارضاء شد زديم به حرفهای اساسی، من از سنگكی محل گفتم و او از نانهای عربی كه نمی‌دانم از كدام بقالی زنجيره‌ايشان می‌خرند. از وامی كه قرار است برای خانه بگيرم گفتم و از ماهی نمی‌دانم چقدری كه بايد برايش جور كنم. گفتم كه بيكارم و چند وقتی‌ست كه دستم تنگ شده.
گفت: تف.
گفتم: تف.
پيك چندم بود كه زدم به صحرای كربلا؟
گفت: نوش.
گفتم: غلط نكنم زنم عضو سبزها شده.
جريان كوكوی سيب‌زمينی را از سير تا پياز برايش تعريف كردم. می‌گفت اين حرفها را نزن، اگر سبزها بفهمند چه؟
گفتم: بدرك.
گفت: سبزها بدرك، فمينيست‌ها بفهمند چه؟
جريان اتو كردن لباسها را گفتم. قيمه‌بادمجان درست كردن ديشبم را. اينكه مخم هرز شده يا اينكه يكدفعه می‌بينی نيم‌ساعت دور فرش می‌چرخم بدون آنكه حتی يكبار پايم از خط بزند بيرون.
گفت: نوش.
گفتم: نوش.
به نظر هر دو قبول داشتيم كه پول حتی از ثروت هم بهتر است.
گفت: تف.
گفتم: تف.

دوشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 22 »

مهم اين است كه تا اينجا را رسيده اي
حالا فقط بايد درست روبروي زنگ بايستي .
يك حساب ساده است .
سه تا واحد شش مي بيني ، پس هر سه يكي ست .
انگشتت را نزديك كن ، سه تا كه شد زنگها را فشار بده .

چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستی ۲۱ »

گفتم : « انگار يه کمی زيادی خوردی عزيزم . »
گفت : « چون ليوان به دندونم خورد ميگی ؟ »

شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي ۲۰ »

نزديکتر بيا
نترس ، هيچ اتفاقی نيست که بيفتد
نزديکتر که باشی مستيم را نمی بينی
در عوض
کنار گوشت چيزی می خوانم
که عين توست
نزديکتر بيا
ترسو

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 1۹ »

مستيه ديگه
وقتی می خوای بياد ، ميره
وقتی می خوای بره ، مياد
مثل خيلی چيزا
زن
آخريشه .

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 18 »

کبريت را روشن می کنم
همه چيز هست
خاموش می کنم
نيست .
نور
چطور به فکرش رسيد
خدا را می گويم .

یکشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 17 »

عرق خوري همينطوريست، همينطور كه مي بيني. به همين سادگي.
ببين! اين تكه آخركباب را هيچكس نمي خورد.

جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 16 »

اگر همه چيز سفت بود.
اگر بدن سفت بود،اگر همين انگشت كه معلوم نيست چرا تكان مي خورد سفت بود.
اگر آب، پرتقال، كيك يزدي يا همين عرق….
خدا را شكر كه همه چيز سفت نيست.

دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۲



« حذف به قرينه مستي 15 »
عاشقي كه هيچ
بچه بازي هم كه امتياز ندارد، وگرنه
سعدي با اين همه ادعا
بچه باز بود.
حافظ كه ختم غزل است
يا مولوي كه كون عرفان را پاره كرده
گورپدر همه شان
این یکی را
به سلامتی خودت می خورم

چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 14 »

پيك چندم بود كه مي خواستم كه باشم؟
اولش يادم نيست.
دومش همينگوي بود.
الان پيك چندم است كه صحبت به زن كشيد؟

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستي 13 »

ليوان را مي چرخانم.
يخ آنطرف ايستاده.
محكمتر مي چرخانم.
همانجا ايستاده.
محكمتر
ايستاده
مثل من كه اتاق مي چرخد.

چهارشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستی ۱۲ »

سيگارمو تو تاريکی می چرخونم
هی می چرخونم
يه حلقه بزرگ از يه نقطه
که من از توش رد نمی شم .

چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستی ۱۱ »

حالا فرض که سيامست
اين دو زاری بايد اينطوری قميش بياد
يا اين تلفن بايد اسهال بگيره ،‌ تو اين وقت شب
خب معلومه آدمو می گيرن
وقتی وسط چهار راه داد بزنی :
« کسی چخوف منو نديده ؟ »

سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۲

خب حقيقتش من از يه سال خيلی بيشتره که دارم وبلاگ می نويسم . البته خيلی که نه ، دو سه ماه بيشتر . قبل از چخوف يه چند تای ديگه وبلاگ داشتم که هيچکدوم کارشون به يکسال نکشيد . اوليشو که از همه ، هم شيرينتر بود و هم تلختر ، با يه اسم آبکی شروع کردم . خيلي زود كارش گرفت هنوز يه هفته نشده بود كه اسم در كرد . شايد با همون پنج شش تا مطلب اول . اگر اينطور نمي شد شايد هيچوقت ادامه نمي دادم .
حقيقتش خيلی اتفاقی شروع شد و شايد فقط بخاطر اينکه به اين حسن محمودی بفهمونم كه گند زده با اين انتخاب اسمش . خودمونيم ، ولي خيلي اسم لوسی داره وبلاگش . بگذريم ، وقت ندارم زياد حال اين بنده خدا رو بگيرم ، به ما چه ربطي داره كه بهش تيكه بندازيم يا نندازيم .
خلاصه درست كرديم ، توي پرشين بلاگ . يادمه يه قسمت نويسندگي داشت كه رفتم اونجا ، نفر دوم بودم يا سوم . هنوز پا نگرفته بود . با اسم مستعار مي نوشتم . حس خيلي خوبي داشتم . آزادي خركي اي احساس مي كردم كه تا قبلش نمي دونستم هست . مخصوصا اسمي كه انتخاب كرده بودم اين اجازه رو بهم مي داد كه كمي يلخي باشم . بعد يواش يواش رفتم توي جلد اسمه . ديگه تقريبا خودش شده بودم . يادمه كه يه بارم يه جا بد جوري سوتي دادم ، البته توي شخصيت اون اسمه چيزي بود كه بتونه به همه بند كنه يا چيزايی بگه مثل جيگرتو « اين تبصره در ارتباط با خانمها صادقه ، حرف برامون در نيارين » و حتی با پسرها کار به يه جاهای باريکتری هم می کشيد « منظور از جاهای باريکتر بگو مگو های کلامي ست » « منظور از بگو مگو های کلامی فحش خارمادر نيست » در هر حال برای سن و سال من خوب نبود که برم توی شخصيت اون بابا . حالا هر وقت يادم مي افته تعجب می کنم . از طرفی هم ميگم خب کسی که با اسمهايي مثل گوشت کوب ، ديزی ، سيرابی ، کله پاچه ، آبگوشتی شروع می کنه به نوشتن يا دنبال کارهای سياسيه يا چرت و پرت ميگه که ما جزو دسته دوم بوديم .
هر چي همه گفتن بيا بلاگر گفتم نه . مخم قفل كرده بود رو اينكه اگه برم اونجا انگار مهاجرت كردم هيچكس هم نبود بهم بگه : « برو جلو بابا دلت خوشه . » بگو حالا فرض كه مهاجرت كني ، كه چي ؟ مشكلش چيه ؟ اونقدر نرفتم تا اينكه ديدم داره برام مشكل درست ميشه . يه الدنگي گير داده بودن كه بهم ثابت كنه آدم نيستم . خب طبيعي بود كه اولش زير بار نرم ولي بعد خيلي منطقي شير فهمم كرد كه نيستم ، اولش مثل بچه تخس آ يه چيزايی مي گفتم که به قول لاتها کتف شون بيفته ولی بعد قبول کردم و درشو تخته كردم .
البته همون زمان دو تا وبلاگ ديگه هم داشتم كه يكيش فقط براي بازي كردن بود . در اصل فقط براي لينك دادنهاي وبلاگ اولي . بازي خوبي با هم داشتن اين دو تا ، بعضي وقتها چيزاي با مزه اي از توش در مي اومد ولي چون خيلي بهم وابسته بودن هر دو تاشون با هم حذف شدن .
وبلاگ سوم رو هم ترجيح ميدم اسمشو نيارم . قرار بود كه يه داستان بلند باشه ، با پيامهاي كوتاه كوتاه ، يه خانواده كاملا سنتي با چند تا شخصيت كه مهمترينشون حاج آقا بود و زنش ، حاج خانم . قرار بود آمپر شهوت حاج آقا رو آنقدر ببريم بالا تا حاج خانم هميشه حامله باشه بعد هي مخلفاتشو زياد كنيم . دو ماهي هم بود ولي بعد نيمه كاره ول شد . و چقدر هم حيف شد . شايد در مجموع پنج نفر هم اون وبلاگ رو نديده باشن .
وبلاگ چهارم و پنجم در مورد عکس بودن اسم اوليش ۱۳۵ بود كه قرار بود با چند نفر فقط توش عكس بريزيم که کلا كارش نگرفت و بعد خودم اومدم يكي ديگه درست كردم به اسم حرف زدن ممنوع ، ولي بعد از چند وقت ديدم انگار نمي شه توي وبلاگ كار عكس كرد . همه چی رو ول کردم و چند وقتی « ده ـ دوازده روز » رفتم تو ترک و تصميم گرفتم که مثل سابق بنويسم . ولی ديدم نمی شه ، کامنت خونم افتاده بود روی هشت « ديگه توانشه نداشتم » هيچ وقت فکر نمی کردم اينقدر محتاج خواننده شده باشم برای همين دوباره شروع کردم .
و بعد چخوف اومد و همه چي عوض شد . حقيقتش من اينقدرآ هم چخوف دوست نبودم ولي خواسته يا ناخواسته افتادم توي اين بازي . حتي ميشه گفت رو دست خوردم . اونم بخاطر يه اسم . دنبال اسم مي گشتم كه توی يکی از اين « حذف به قرينه مستي » ها که همين فردا پس فردا مي خونينش ، نمي دونم چي شده بود كه يكي داد مي زد « كسي چخوف منو نديده » ديدم اسم بدي نمي شه ، يه كمي بالا پايينش كردم و شد اسم وبلاگ . ولي درست بعد از اينكه راه افتاد پس لرزه هاش شروع شد . همه فكر مي كردن من از اون چخوف پرستهاي تيرم ، در حالي كه فقط رو چهارده خوابيده بودم . هر كسي مي رسيد مي گفت اون داستان چخوف رو كه خواندي يا حتما مي دوني كه چخوف فلان بود يا فلان چيز رو گفته . كل چيزي كه از چخوف خوانده بودم ده ، دوازده تا داستان بود ، همين . خلاصه هنوز چند روز نگذشته بود كه مجبور شدم بتمرگم و بخونم . وقتي شروع كردم زيادم باب دلم نبود ولي بعدش ديدم نه بابا بنده خدا تخم سگيه برا خودش .
حالا ديگه اسمش كه مياد گوشم تيز ميشه ، حتي يه جوري هم بي خودي روش تعصب دارم . بعضي وقتها همينطوري توي خونه مي چرخه و يه حرفهايي مي چپونم دهنش . اوايلش ناراحت مي شد و هي غرغر مي كرد كه اين كار درستي نيست ، من دستم از دنيا كوتاهه و تو هر غلطي دلت مي خواد مي كني ، ولي بعد يواش يواش براش عادي شد . الان يه چند وقتيه كه شبها هي مياد بيدارم مي كنه و مي پرسه : « ببينم پيمان ، حرف جديدي نزدم ؟ »

چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲

« ايت »

فكر مي كني اعلام كرده اي ولي فقط فكر كرده اي .
مي شنوي : عزيز جان بازي اعلام داره .
دهانت تلخ است ، دلت مي خواهد تف كني .
می گويی : چهار ـ سريدی .
مي شنوي : ماليدي .
و قبل از ‏آنكه ضربه را بزني چشمت به ضربدري مي افتد كه روي شست دست چپت داري . كنار ضربدر ، كوچك نوشته اي « نک » .
: عرض نكردم ماليدي .
چوب را عوض مي كني و فكر مي كني نكند « نک » واو داشته باشد . خودكارت را در مي آوري و كنار « نک » مي نويسي « عميد » و باز مي چپانيش توي جيب پيرهنت .
مي شنوي : نه ـ سريدی .
فكر مي كني قبل از بازي نبايد مشروب مي خوردي . هميشه به خودت گفته اي كه نبايد ، ولي هميشه فراموش مي كني . روي دستت بزرگتر از« عميد » مي نويسي « مشر » و فکر مي كني نوشتنش چه فايده دارد برای کسی که هميشه بعد از مستی هوس بازي مي كند .
: ده ـ وگول ـ بالا ـ راست .
تعجب می کنی كه صاحب باشگاه اين آينه هاي لك و پيس در و ديوار را عوض نمي كند . برمی گردی و آينه پشت سرت را هم نگاه می کنی . لک های روی آينه را فراموش می کنی و به خودت خيره می شوی و يک قدم نزديکتر می شوی . فکر می کنی يک تکه نخ سرخ به ريشت چسبيده ، دست می کشی که برش داری . چيزی دستت نمی آيد . برمی گردی و به ميز نزديک می شوی و فکر می کنی چرا بايد اين همه به يک تکه نخ سرخ فکر کنی ؟ به خودت می گويی بايد از لای کتاب برش دارم و پرتش کنم بيرون . يك چوق الف ساده نبايد همه زندگيم را پر كند .
بالای « مشر » می نويسی « سرخ » و هر چه فکر می کنی يادت نمی آيد كه منظورت از « نك » چه بوده . فقط مي داني كه نوك انگشتهاي پايت يخ كرده است و توي اين گل و شل بيرون آمدن با اين كفشها كار مسخره ايست . بايد حتما يك جفت كفش نو بخري .
: ايت ـ سريدی .
خودكارت را بيرون مي آوري و كنار « سرخ » اضافه مي كني « كف » .
بازي كه به تو مي رسد « شار » چهار را انتخاب مي كني و دور ميز مي چرخي .
: اعلام .
: چهار ـ وگول ـ چپ .
« شار » چهارت توي وگول چپ مي افتد . به نظر سخت است ولي با همين چوب بايد ميز را جمع كني .
: هفت ـ سريدي .
هفتت را بايد دوبله بفرستي . نفرستي باخته اي . مثل گرگ چشمش به دست توست . ضربه مي زني ، نمي شود . اين ميز با چوب تو جمع نمي شود . تمامش كن . به چيز ديگري فكر كن . بايد زودتر برگردي خانه . بايد براي كسي نامه مي نوشتي .
: ايت ـ سريدی صاف تو سوراخ .
اضافه مي كني « نامه » و فكر مي كني امشب نبايد مي آمدي . فكر مي كني امشب شب تو نيست . فكر مي كني عجيب است كه چپ دستها خوب بازي مي كنند . فكر مي كني « شار » آخرش مثل هلو مي افتد توي سوراخ و ياد ميوه مي افتي كه نخريده اي و ياد مهمانها .
اضافه مي كني « ميوه » و فکر می کنی چقدر رها خواهی شد اگر مي توانستي به چيزی فکر نکنی . فكر مي كني چه اهميت دارد ؟ و بعد مي پرسي چه ، چه اهميتي دارد ؟ و مي گويي كلا . كلا چه اهميتي دارد ؟ فكر كردن به چند تا انگشت يخ كرده يا حتي آن تكه نخ سرخ كه مثل كنه چسبيده است به تو ، باخت امشب ، ميوه مهمانها يا حتي خود مهمانها ، خانه نرفتنت و دعواي فردا صبح .
باختت را مي گذاري روي ميز ، پول ميز را هم جدا حساب مي كني و بعد خودكارت را برمي داري و مي خواهي مثل افليج ها با دست چپ چيزي روي دست راستت بنويسي . چيزي شبيه « بدرك » . نمي تواني و آخر سر ضربدرش مي كني . يك ضربدر كج و كوله .
دهانت خشك شده است ، خشك و تلخ . فکر می کنی کاش می شد همين جا تف کرد ، فكر مي كني نمي شود ، قورتش می دهی .

پنجشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستی ۹ »

کبريت رو می اندازم بالا ، می آد پايين ، حالا يا شاه يا وزير .
دوباره می اندازم ، می آد پايين .
خنده داره .
خنده داره که همه چيزآ می آن پايين .
يه روزی ، يه روزی که خيلی دور نيست ، همچين خودم رو پرت می کنم که ديگه هيچوقت زمين نخورم . بعد اون روز ، از اون بالا نيوتن رو صدا می زنم و بهش يه بيلاخی ميدم که عشق کنه .
اين تخم سگ آ يه جايی بايد بفهمن که يه چيزايی قانون نداره .

پنجشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۲


گفتم : « يه بارم شده جدی باش . »
عصاشو برداشت . کلاه رو گذاشت سرش و راه افتاد .
گفتم : « چی شد ؟ »
همينطوری که می رفت گفت : « من زرنگتر از اونی هستم که حرف جدی بزنم . »

سه‌شنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲


: « با توجه به اينكه انسان را مكان نامشخصي ميدانيم از درآميختگي عينيت و ذهنيت و سپس آن را جهاني متناهي فرض كرده ايم
كه به هستي خود آگاه نبوده و به ناچار و يا به ضرورتي بنياديـي ـ حياتي به نوعي انديشه شكاك متوسل مي شود كه خواسته يا ناخواسته با خود زير ساختهاي ايدئولوژي نويني را مي آورد كه خود داراي قطعيتي نمادين است . با چنين پيش فرضي آيا ميتوان مدعي شد كه متعهد بودن به چنين تفكري به معني واگذاري عينيت به ذهنيتي ست كه خود تبديل به نمادي خيالي شده است ؟ »
: « بسيار خب . »
: « بفرماييد استاد . »
: « الان ضبط داره کار می کنه ؟ »
: « بله . »
: « منظورم اينه که يعنی مي تونيم شروع کنيم ؟ »
: « بله خيالتون راحت باشه . »
: « مطمئني داره ضبط مي كنه ؟ »
: « آره ، همين صحبتهامون داره ضبط ميشه . »
: « نمي خواي قبلش امتحان كني ؟ »
: « استاد قبلا امتحان كردم . »
: « ولي من مطمئن نيستم اين كار كنه آ . »
: « ببينيد ، وقتي اين دگمه قرمزه پايينه يعني داره ضبط ميشه . »
: « پسر جان من كه از دهات نيومدم . »
: « استاد همچين منظوري نداشتم ، فقط خواستم توضيح بدم . »
: « مي دونم ولي ببين نوارش تكون نمي خوره . »
: « مي خوره ، صفحه اش تيره است ديده نمي شه . »
: « اون عينک منو بده ببينم . »
: « بفرماييد . »
: « عرض نکردم !؟ »
: « تيره ست ديده نمی شه . »
: « متوجه ام ولي اين هيچ كاري نمي كنه . »
: « همين كه ضبط ميكنه خوبه ديگه . »
: « آخه اين كارم نمي كنه . »
: « استاد باور كنيد اين داره ضبط مي كنه . »
: « شايد باطری نداره ؟ »
: « همين الان باطری نو انداختم . »
: « من اينجا حواسم به همه چي هست آ . »
: « بله متوجه هستم . »
: « من سن و سالی ازم گذشته جوون . »
: « به نظرم سوتفاهمي شده . »
: « نه عزيز جان ، شما مشكل دارين همين . »
: « به خدا اين بدبخت داره ضبط مي كنه . »
: « شما حرفه اي نيستين . »
: « ببينين استاد اين پخشش خرابه ولي ضبطش كار مي كنه . »
: « عرض نكردم !؟ من از اولشم حدس مي زدم كه خراب باشه . »
: « يه چند لحظه اجازه بدين . »
: « شما حرفه ای نيستين . »
: « اجازه بدين . »
: « من با شما صحبت نمی کنم . »
: « آخه مشكل چيه ؟ »
: « چرا نمی فهميد آقا ، چرا نمی فهميد ؟ مشكل اينه كه ضبط شما خرابه . »

جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲

حالا ببينين آقامون برای زنش چی نوشته :
« از من پرسيده ای زندگی چيست . مثل اينکه بپرسی هويج چيست ؟ خب هويج هويج است و همين است که هست .
۲۰ آوريل ۱۹۰۴

سه‌شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۲

« حذف به قرينه مستی ۷ »

عصر توی کافه تا خرخره دموکراسی خوردم و يک تکه بزرگ کيک که پس مانده کلاس يک کس خل بود و شب با دو تا جفت شيش عرقی به تنم نشست که عاشقش هستم ، حالا چخوف تا جان دارد برای اولگا نامه بفرستد يا گوگوش آنقدر Track هفتم را بخواند تا جر بخورد .
بعضی چيزها به مزاج آدم نمی سازد .
مسخره است که با ۱۷۴ کيلو عشق به خانه رسيده ـ نرسيده بايد همه را از دماغت بالا بياوری .
قدم که کوتاه نمی شود ، بهترست وزن کم کنم .

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

« باريک »

پيرهن نو اتو كشيده اي به تنش بود و كت و شلواري مشكي كه آنها برايش خريده بودند و او سر تا پا سفيد به دنبالش مي آمد . وارد اتاقي شدند كه در آن چيزي نبود به جز يك چوب رختي و يك تشك باريك كه پهن بود .

چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۲

ما توی خونه يه گلی داريم كه خيلي جالبه ، همه چيزش معلومه ، توي برگهاش و حتي توي شاخه هاش مثل شيشه پيداست . انگار كه چيزي براي قايم كردن نداره . خيلي هم ناز نازيه ، آبش بايد فلان باشه ، نورش بايد بهمان باشه ، هفته يه بار داروي مخصوص مي خواد و خيلي قر و غمزه هاي ديگه . با اون هيكل دراز بي قواره اش همينطور راست راست تو چشمت نگاه ميكنه و بخاطر رك بودنش آدم رو خرد مي كنه . خيلي وقتها ميام و پاش آب ميريزم و ميشينم و خوب نگاهش ميكنم . وقتي از نزديك بهش نگاه مي كني تمام رگ و پي اش پيداست . ميتوني يه قطره آب رو دنبال بكني و ببيني كه چطور مياد و ميرسه به برگها . هر وقت ميشينم و تماشا مي كنم به خودم ميگم چرا يه روز شيكمش نفخ نمي كنه تا بهش ثابت كنم بهتره بعضي چيزها معلوم نباشه .

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۲


« آسياب به نوبت »
اگر به کافه ای رفتيد که صاحبش صدا کلفته اش را ول داد که « بذار اين ستون روزنامه را بگيرم اون وقت بلايي سرتون بيارم تا ديگه کسی منو گاری کوپر صدا نکنه . » « ۱ » نخنديد ولی جدی هم نگيريد ، بدانيد که اولا لاف می آيد و دوما هيچ وقت آن ستون بی زبان را نمی تواند نگه دارد . گول صدای کلفتش را نخوريد ، اين بابا که يکدفعه لات بازيش گل کرده خيلی که زرنگ باشد بلايي سر خودش نياورد ، آسياب به نوبتش پيشکش . با اين حال سعی کنيد سر ميز چهار نفره ننشينيد ، برای برخورد اولتان اصلا خوب نيست . اگر بگوييد : « آب پرتقال » همانطور که توی درگاهی پشتش به شماست ، آب پرتقال را تکرار می کند و اگر بگوييد « سياه » حتما براندازتان می کند و همانطور که در فکر آن ستون روزنامه است شما را با کسی يا با خودش قاتی می کند تا آن ستون را پر کند . بسته به اينکه کجا بنشينيد داستانتان عوض می شود . با سرنوشت خودتان بازی نکنيد وگرنه ممکن است دستی دستی خودتان را توی آن داستان « روی چهار پايه آخر کافه بنشانيد و گوشتهای اضافی ناخنتان را تا ابد بجويد . » « ۲ » بايد با وسواس بيشتری عمل کنيد . برای خودتان بهتر است . البته من اگر جای شما باشم يواشی آب پرتقال سفارش می دهم و شرش را می کنم و خودم را از اين داستان می کشم بيرون ، تا اينکه با يک « سياه » گفتن خودم را بيندازم توی يک جمله يک صفحه ای که بعد به زور فرهنگ معين و شش تا مشاور بالاخره بفهمم آن آب زير کاه بدبخت خودم بودم . بايد کمی سياست داشته باشيد ، فعلا برويد چهار پايه ای دست و پا کنيد و منتظر شويد تا اگر صحبتی از عکس و عکاسی پيش آمد که حتما هم می آيد سفت بچسبيدش و هی هيزمش را زياد کنيد . کاری هم به باقی قضايا نداشته باشيد که جريان خودش همينطور خود به خود عين آب خوردن جلو می رود . صحبت از عکسهای قاجار می شود و بعد جمله معروفش را می شنويد که « هر آلبوم يک قبرستان است » و آخر سر هم اگر دل بدهيد عکسهای خودش را رو می کند و اينجاست که شما اگر خوش شانس باشيد می توانيد از يک شخصيت عاشق سرخورده خيانت شده الکلی به يک آدم معمولی تبديل شويد که البته از شخصيتهای اصلی نيست ولی کارايي های ديگری دارد . به هر حال فکر نکنيد ، شگفت زده بشويد و از عکسهايش تعريف کنيد . اين اتفاق کمتر برايش پيش می آيد . حتي با اين کار خودتان را به شهرت می رسانيد . هميشه از شما به عنوان يک رفرنس ياد می کند و اين کار آنقدر ادامه پيدا خواهد کرد که چند روزی نگذشته تمام محافل ادبی و هنری شما را به عنوان يک منتقد برجسته خواهند شناخت . اين می تواند شروع خوبی باشد ولی جريان ميز چهار نفره سر جای خودش باقی ست .

پيشنهادم اين است که موقعيت خودتان را حفظ کنيد و با هر چيزی در نهايت ظرافت برخورد کنيد . هر حرکتی ممکن است شخصيتتان را از اين رو به آن رو کند . به خودتان رحم کنيد و از مغازه اش به موبايل زنگ نزنيد . با هزاری نو خريد کنيد ، نداريد حواستان باشد که اسکناسهای درشت را بيشتر دوست دارد . کتاب لالی را دست نزنيد . اگر داريد کيک بستنی سفارش بدهيد ، نداريد کيک خالی . آن داستان خدايي را همان جلسه اول به شما پيشنهاد می دهد ، همانجا بخوانيد ولی نظر ندهيد ، چه مثبت و چه منفی ، برای نظرتان هيچ اهميتی قائل نيست . ليوان آب نخواهيد يا اگر خواستيد اولا پيله نکنيد ، دوما خودتان برويد بريزيد . تراژدی هيلمنش را به يادش نياوريد مگر اينکه خودش بگويد . اگر گفت : « می فهميد ، با معرفت بود ، حس داشت . » سکوت کنيد و گاهی سری تکان دهيد . عکسهايش را با دقت ببينيد ولی نگوييد کدام بهتر است ، تمام خوبها را اسفنديار گرفته . هيچ لزومی ندارد که در مورد کانون صحبت کنيد . از نان پنيرهايش تعريف کنيد . سر قيمت چانه نزنيد که بدجوری از چشمش می افتيد . واضح است که ميز چهار نفره را نبايد اشغال کنيد ، اينکه اين ميز بالاخره توسط اعليحضرت کنستانتين فتح می شود يا کس ديگری معلوم نيست ولی مطمئن باشيد آن شخص شما نيستيد . اگر گفت بعد از تصويب فلان طرح ، هر طرحی ، قيمتها را بالا می برد ، اگر دلايلش را گفت « که خب طبيعی هم هست که ارتباطی نداشته باشد » دخالت نکنيد . اگر دم به دقيقه جابجايتان کرد ، اگر ديديد قهوه اش تعريفی ندارد ، اگر بدترين رفتار يک کافه چی را ديديد ، ناراحت نشويد ، همه اينها تکنيکهای جلب مشتری ای ست که هيچکس تا به حال سر از آن در نياورده . اگر صبر کنيد . اگر دندان روی جگر بگذاريد اوضاع از اين هم بدتر می شود . ممکن است نمايشی شروع شود که انتظارش را نداشته باشيد و حتی شايد شما يکی از شخصيتهای اصلی باشيد يا اگر نبوديد حداقل ترکشهاي نمايش شما را هم بگيرد . اگر گرفت ، اگر يخه تان را گرفت و گفت : « بروتوس تو هم ؟ » تحمل کنيد . اگر نمی توانيد ۱۲۴ را گوشه پاکت سيگارتان بنويسيد و بلند شويد .
چرايش را نمی دانم ولی مي مانيد . روش عجيب و غير معقولی ست ولی او آنهايی را که می شناسد بيشتر اذيت می کند و آنهايي که می شناسندش بيشتر به کافه می روند . منطقی نيست ولی اين اتفاقی ست که مرتب تکرار می شود .
به هر حال اگر ماندنی هستيد بيشتر فکر کنيد ، ببينيد به زحمتش می ارزد ؟ به نظر من که از شما داستانی در نمی آيد . تازه فکر می کنيد همه اين نکات ايمنی را که رعايت کنيد چه می شويد ؟ خيلی خيلی که آدم درستی از آب در بياييد چيزی می شويد شبيه الماس« ۳ » که روزگارش ده شاهی ارزش « سياه » گفتن ندارد .


۱ـ يادداشتهای يک قهوه چی ، صفحه ۴
۲ـ حوالی کافه شوکا ، صفحه ۱۳
۳ـ داستانی از حوالی کافه شوکا

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲

« سيب »

به غير از روز آخری که همديگر را ديديم ؛ هميشه سيب را من نصف مي کردم . سيب هيچوقت دقيقا نصف نمی شود . هميشه هم سالم نيست : گنديدگی دارد ، بزرگ وکوچک می شود . قسمت گنديده اش را هميشه خودم برداشتم . قسمت کوچکترش هميشه سهم من بود . اما آن روز او تقسيم کرد و سهم من قسمت کوچک گنديده سيب بود .

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲

آقامون چخوف هر چند وقت يک بار آدم را بيچاره می کند . توی نمايشگاه کتاب جديدی آمده به اسم « چخوف جوان » ترجمه خجسته کيهان . داستان « از دفتر خاطرات دستيار يک دفتردار » را بطور خيلی خيلی خلاصه شده بخوانيد .

۱۱ مه ۱۸۶۳
چند روز است گلوتکين ، دفتردار شصت ساله ما مقداری شير و کنياک می نوشد تا سرفه اش را مداوا کند... دکترها با اعتماد به نفس مخصوص خودشان اعلام کرده اند که فردا مي ميرد . بالاخره دفتردار می شوم ! ....
سوم اوت ۱۸۶۵
دفتر دار ما گلوتکين دوباره سرما خورده ، سرفه می کند و شير و کنياک می نوشد . اگر بميرد ، دفتر دار خواهم شد ....
۳۰ ژوئن ۱۸۶۷
روزنامه ها نوشته اند در عربستان وبا شايع شده . شايد تا روسيه هم برسد ... شايد دفتردار پير بميرد و من جايش را بگيرم . اين مرد چقدر سالم است ! اگر از من بپرسيد می گويم که اين قدر عمر کردن شرم آور است ....
۴ ژوئيه ۱۸۷۸
روزنامه ها نوشته اند طاعون در وتليانکا شيوع پيدا کرده . مردم مثل مگس به زمين می افتند و می ميرند . گلوتکين برای پيشگيری ودکا و فلفل می نوشد ... اگر طاعون به اينجا برسد حتما دفتر دار خواهم شد ....
۷ ژوئن ۱۸۸۳
گاوتکين را ديروز دفن کردند . حيف شد ...من دفتردار نشدم اما شاليکف شد ....
۱۰ ژوئن ۱۸۸۶
همسر شاليکف فرار کرد . مرد بيچاره پريشان است . شايد از شدت غصه دست به خودکشی بزند. اگر اين کار را بکند ، من دفتردار خواهم شد ....

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲

« عين همون وقتها »

از توی تخت فقط نگاهش می کردم .
گفت : « عين همون وقتها »
گفت : « تازه بهترم شدی »
گفت : « اصلا حال اومدی »
منظوری نداشت بدبخت فقط مثل سگ داشت دروغ می گفت .
گفتم : « بی شرف دروغگو »
آرام گفتم ، نفهميد . بعد بلند گفتم : « بهت گفتم بی شرف دروغگو »
بعد بلندتر گفتم : « بی شرف دروغگو »
و بعد هی داد زدم : « بی شرف دروغگو »

یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲

« خفه شين بابا »

داد کشيد : « دوازده »
دوازده که کنار من بود گفت : « من »
بعد هی داد کشيد و از اينجا و آنجا يکی گفت : « من »
« من »
ليست تمام شد . همه بودند . گروهبان گفت : « يه نفر عقبه ، بقيه می رن جلو » و بعد شروع کرد تا شصت نوشتن . ما همه به صف ، ساکت و خبردار ايستاده بوديم . کيسه هايمان نزديک ريوها بود ، بيست متری آنطرفتر . رديف هشتم بودم . يکنفر از رديف جلويی ما همانطور که به روبرو نگاه می کرد آرام گفت : « اون يه نفر باس خيلی خوش شانس باشه »
يکی که نفهميدم کی بود بهش گفت : « فرقش فقط نيم ساعته »
« همين نيم ساعت بس نيست ؟ »
« برای چی ؟ »
« برای اينکه کونتو پاره کنن »
ستوان از جلو داد کرد : « کسی گه زيادی خورد ؟ »
آهسته گفتم : « به نظر من که کافيه »
دوازده همانطور که به پس گردن نفر جلويي نگاه می کرد گفت : « البته اگه بخوای سنبل کاری کنی »
ستوان داد زد : « خفه »
بعد چند قدمی آمد جلو و دوباره برگشت . گروهبان شماره ها را ريخت توی کيسه . همه ساکت نگاه می کرديم . ستوان کيسه را گرفت بالا ، خوب تکانش داد و طوری که همه ببينند دست کرد توی کيسه و شماره را در آورد ، بقيه را داد به گروهبان ، تکه کاغذ را باز کرد و خواند . طرف صف را خالی کرد و بدو رو رفت که کيسه اش را بر دارد . وقتی برگشت صورتش سرخ شده بود .
ستوان گفت : « بقيه هم هرری »
ما پريديم بالای ريوها . همه ديده بودند که ستوان شماره را از کيسه در آورد ، همه می گفتند « شانسه ، شانس » ولی دوازده که پاس دو بود و حالا آن بالا نشسته بود داد کشيد « خفه شين بابا ، من اون جوجه رو ديدم که نصف شب از اتاق ستوان زد بيرون »

جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲

ازدواج که کردم بابام بهم گفت : « فکر می کنی زنها چی می خوان ؟ »
من فقط نگاش می کردم ، رفت اونطرف پيشخون و همونطور که پشتش بهم بود و با خرت و پرتهای مغازه ور می رفت گفت : « اينو از من داشته باش » بعد دستش رو برد بالا و اينجوری کرد و گفت « همين » .
اينجا که نميشه نشون دادن رو نوشت ، ميشه ؟

دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۲

« واقعا که »

زن همانطور که می خنديد گفت : « واقعا که »
و او که نمی دانست بايد بخندد يا اخم کند آرام گفت : « بله »
زن از « بله » گفتن مرد خنده اش بيشتر شد . قهقهه زد ، اشک به چشمش افتاده بود و مرتب تکرار می کرد « بله » . مرد همانطور خيره مانده بود و از گفتن هر کلمه ای می ترسيد و زن فقط منتظر حرف ديگری بود که باز شروع کند ولی او نمی خواست چيز ديگری بگويد ، ساکت نشسته بود و با دستمال کاغذی نم دارش عرق کف دستش را می گرفت و ادای « بله » گفتن خودش را تماشا می کرد . وقتی ايستاد نگاه زن روی زير سيگاری و خرده توتونهای خالی شده مانده بود و همانطور که سيگارش را خشک می کرد آهسته می گفت « واقعا که ، واقعا که »

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۲

خفت چه كسي را بچسبيم.

يقه چه کسی را مي شود گرفت . مسخره است . حساب هيچ چيزی دستمان نيست . با اين همه ادعا خيلی چيزها را نمی فهميم . چيزهای پيش پا افتاده را ، نکته های خيلی ساده . مسخره است ، ما نمی فهميم يکنفر را چقدر دوست داريم . و آنقدر نمی فهميم تا وقتی که ديگر نيست . بعد می نشينيم و تا جا دارد آبغوره می گيريم .
کاش می شد از دوازدهم يکدفعه می پريديم به چهاردهم تا هيچ اتفاقی نيفتد .
مثل احمقها همديگر را نگاه می کنيم ، از هر کس و ناکسی عکس می گيريم و حالا برای يک عکس کوچکش بايد به صد نفر زنگ بزنيم . چه چيزهای ساده ای را نمی فهميم ، يادمان رفته خودمان هم هستيم . يادمان رفته . تقصير ما هم نيست . همه چيز يکدفعه می شود . يکدفعه . مسخره است . آدم دلش می خواهد يقه کسی را بگيرد و هوار بکشد . داد بزند : « شما همه يه مشت دروغگوی لجن هستين . » آدم دلش می خواهد خفت خدا را بچسبد و بگويد : « به ما ربطی نداشت ، ببين ، به ما هيچ ربطی نداره . » بايد يکنفر را پيدا کرد . بايد شماره کاوه را بگيريم و مدام صدايش را بشنويم که می گويد : « لطفا پيام خود را بعد از شنيدن صدای بوق بيان يا ارسال نماييد . »
چه پيامی مرد حسابی ؟ تو خودت بودی چه می گفتی ؟ ما پيامی نداريم ، يعنی مردش نيستيم که بگوييم . از تو هم پيامی نمی خواهيم . دنبال يکنفر می گرديم که يقه اش را بگيريم ، همين . چه کار کنيم ؟ چه بگوييم که حداقل دق نکرده باشيم ؟
« او زنده است ، او هميشه زنده خواهد ماند . »
يک دروغ شاخدار . يک جمله مزخرف ، حرف مفت . بايد باور کنيم . گلستان مان از دست رفت . اگر چيزی هست يک مشت عکس است و فيلم که هيچ کدامشان کاوه نمی شوند .
بايد سر خودمان را گرم کنيم . بايد بزنيم بيرون ، سيگارمان تمام شده ، نان نداريم ، شير توی خانه نيست ، پياده برويم بهتر است ، پنير فراموش نشود ، چراغها را روشن بگذار ، همه چيز را همينطور ول کن و بيا ، بعد برمی گرديم درستش می کنيم ، همه جا را جارو می کشيم ، گردگيری می کنيم و آخر سر دوش می گيريم و سر فرصت تلويزيون را روشن می کنيم تا ببينيم بی بی سی چه خبر جديدی برايمان دارد . بايد يک جوری مشغول شد . اينطوری خيلی بهتر است . بايد حواسمان را پرت کنيم .

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۲

پای همين درخت

آدم مگر چقدر سنگين می شود . همينجا ، زير همين درخت دراز کشيده بود که يکدفعه سنگين شد . هر چه خواستيم بلندش کنيم نشد . تا اينکه بالاخره تخت شکست . باورمان نمی شد ، ديگر داشت از ما دور می شد . همانطور درازکش هی فرو می رفت توی زمين . فقط می توانستيم چشمهايش را ببنديم که بستيم . همينجا بود ، درست پای همين درخت .

دوشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۲

آقامون چخوف فرمودن : بخاطر بعضی چيزها بايد مرد ولی به بعضی چيزها بايد خنديد ، يکی از اون چيزها مرگه . بخند ، چون اگه نخندی تخمت باد می کنه .

پی نوشت : آقامون فکر همه چيزو کرده . پرسيدم تکليف خانوما چی ميشه فرمودن خانمها اگه نخندن سينه پهلو در ميارن .

شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱

کبود

از کيفی بيرون کشيده می شود . از دستی می گذرد و به دست ديگری می رسد و کنار دنده می نشيند تا کمی بعد آرام توی داشبوردی رها شود که آنجا فقط برايش شکافی بماند و صداهايي در هم . يکی از گوشه هايش تا خورده ، يک سمتش امضاء شده و پشتش مهر کبودی دارد که حروف فارسيش خوانا نيست و تنها کد نا مفهوم xx190 که سمت راست مهر هست با غلظت زيادی در هم رفته . و حالا که از فضای خالی يک سمت در داشبورد نگاه می کند که بين آن دو دست که از بينشان گذشته چه می گذرد هيچ نمی فهمد که جابه جايي اش برای چيست .
گوشه ای افتاده است و نيمی از صندلی را می پايد و صورتهايي که گاهی در فاصله آن شکاف بهم نزديک می شوند ، بوسه ای و باز فضای خالی نيمه صندلی ، صدايي که کمتر چيز مشخصی از آن می رسد ، گاهی خنده ای و گاهی هيچ . و اين هيچ که هی ادامه دارد در اين اتاقک تاريک تمام نمی شود تا دستی از راست به چپ برود و دستی از چپ به راست . همه باز می شوند ، دکمه ای می افتد ، کسی نمی فهمد ، قل ميخورد و هرگز از لای تشک صندلی پيدا نمی شود . تکه های سفيد تن ، سايه روشنی که مدام جابه جا می شود و صدای نفسی که عميق و عميقتر . و بعد سکوتی طولانی و سينه ای که جای دندانهايي مهرش کرده .
کسی چه مي داند ؟ شايد يکی از آنها که تنها نشانه اش xx190 است به ديگری گفته « طوری که خونده نشه » و او مهر را زده و هرگز کسی نفهميده است که « خرج نشود » همان جمله ايست که حروف درهمش خوانده نمی شود .

شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۱

قرمز

« نه تو اصلا نمي فهمی يعنی چی ، دارم ميگم اينجا ، اينجا هم سينه شوهرمه . »
« ... . »
« حالا روی شونه يا سينه ، چه فرقی ميکنه . »
« ... . »
« بله قرمز ، يه لکه قرمز . »
« ... . »
« اشتباه می کنم ؟! می تونی بيای ببينی هنوز نشستمش . »

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۱

اگر دقيق پرت شوم

آهنگ هفتم است . سی دی را می آورم اول آهنگ و نگرش می دارم . صدا را انقدر زياد مي کنم که اگر قرار باشد صدای کسی دربيايد نشنوم . فاصله استريو تا مبل را چک می کنم ، بايد پنج قدم باشد که هست . بسته سيگار ، فندک و زير سيگاری را مي گذارم روی ميز کنار مبل . يک سيگار بر می دارم و همانطور خاموش می چپانم گوشه لبم . بالشم را می آورم می گذارم پايين مبل ولی کمی جلوتر و وقتی از جايش مطمئن شدم می روم روبروی آينه قدي مان می ايستم ، دستی به موها می کشم و کلاه کابويي خياليم را روی سرم ، کمی کج ، به سمت راست پايين می آورم ، شلوار کرديم را بالا می کشم ، دکمه های پيرهنم را تا پايين باز می کنم و دوباره جای کلاه را درست می کنم و با يک ته لبخند خفيف ولی خشن خودم را توی آينه برانداز می کنم ، سيگار را همانجا گوشه لب با دندان می گيرم . پا به پا می شوم ، می گردم و اينبار خشن تر نگاه می کنم . می چرخم و از نيم رخ همه چيز را چک می کنم . اسلحه خيالم را سريع می کشم و دور انگشتم می چرخانم و می گذارم سر جايش . يک چشمک آرتيستی به خودم می زنم و می روم به سمت استريو . کنترلش را بر می دارم و پشتم را ميکنم بهش . پنج قدم دور می شوم و درست روبروی مبل می ايستم . چند نفس عميق می کشم و شروع می کنم به شمردن ، تا سه می شمارم و يکدفعه برمی گردم و روشنش می کنم . با ساز دهنی اول آهنگ ، تير به دست راستم می خورد و کنترل از دستم می افتد روی بالش . می خواهم خم شوم که کنترلم را بردارم ولی با شروع جاز کتف چپم گلوله می خورد . همانطور خم می مانم تا خواننده شروع کند ، چشم توی چشم استريو ، می دانم که زياد طول نمی کشد ، حد اکثر چهار ثانيه ، فيلتر سيگاری که بين دندانهايم هست را فشار می دهم و منتظر می مانم که با شنيدن صدای زن پرت شوم روی مبل .
اگر دقيق پرت شوم فندک يک وجب با دستم فاصله دارد .

جمعه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۱

زير پاشنه پا

همينطور که روی مبل جا خوش کرده بودم و پا گذاشته بودم روی ميز يکدفعه تصميم گرفتم دکور خانه را عوض کنم . بلند شدم و گفتم : « خب از کجا شروع کنيم ؟ »
اول همان مبلی را که رويش نشسته بودم چرخاندم و بعد رفتم سراغ بقيه و همه را بر گرداندم سمت ديوار . فرش را با مکافات از زير پايه ها کشيدم بيرون و جمع کردم و بردم توی اتاق . ميز وسط هال را دوباره کشيدم سر جای اولش و طوری عمودی گذاشتم که رو به آشپزخانه باشد . بعد گلدانها را آوردم و به ترتيب قد چيدم جلوی تلويزيون . کمی فاصله گرفتم و نگاه کردم ، بد نبود ولی چيزی کم داشت . رفتم آبرنگ اوردم و شروع کردم به نقاشی روی صفحه تلويزيون . اول از آبی شروع کردم ولی روی صفحه تيره ديده نمی شد . نارنجی را امتحان کردم ، جواب داد . می خواستم يک زن لخت بکشم با کمر باريک و سر و سينه درست که لم داده باشد و دستش را گذاشته باشد زير سرش و همينطور زل زده باشد به کسی که روی مبل وسطی می نشيند . همه چيزش خوب می شد بجز سينه ها . بايد با يک لکه کوچک در مي آمد ولی نمی شد . هی پاک می کردم و دوباره می کشيدم . آخر سر با يک لکه رنگ طوری که فقط معلوم باشد چيست سمبلش کردم و تلويزيون را روشن کردم و صدايش را خفه کردم و آوردمش روی شبکه سوم تا منچستر و بايرمونيخ تا جان دارند زير پر و پاچه خانم بدوند . بعد رفتم روی ميز ناهار خوری را خالی کردم و صندليها را چيدم رويش . هر چيزی هم که روی ميز بود گذاشتم جای صندليها . در جاکفشی را باز کردم و هر چه بود کشيدم بيرون و بعد نوارها را از زير تلويزيون آوردم و چيدم توی جاکفشی و کفشها را چپاندم توی زير تلويزيونی . خيالم که از اين بابت راحت شد رفتم سراغ تابلوها ، همه را سر و ته کردم . بعد هم عقربه های ساعت را لق کردم و جفتشان افتادند روی عدد شش . چند تايی روزنامه آوردم و با سنجاق وصل کردم به پرده ها ، به نظر که بد نمی آمد ، از دور که نگاه می کردی خوب هم بود .
بايرمونيخ داشت زير سر و سينه خانم له می شد ، عوضش من فقط موسيقی کم داشتم ، از توی جاکفشی يک سی دی ترومپت خرکی گير آوردم و ضبط را روشن کردم . بعد سيگارم را آوردم و رفتم نشستم روی يکی از مبلها و پاهايم را تکيه دادم به ديوار و به ترومپت مردک گوش دادم . سيگار که تمام شد ديدم جای پام روی ديوار مانده ، يک لکه کوچک از پاشنه پا . آمدم تميزش کنم ديدم همانی شد که می خواستم ، هر چی باهاش ورمی رفتم هی بزرگتر مي شد ، حجم پيدا می کرد اما پاک نمی شد . هر کار کردم نرفت . حالا يک لکه بزرگ روی ديوار هست ، درست روبروی در ورودی خانه که هيچ کاريش هم نمی شود کرد .

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۱

از داد و بيداد مرده حدس زد که جريان بايد جدی باشه . مرتيکه رو خفه کرد و نوار رو برد عقب تا بياد سر آهنگ . ايندفعه با دقت گوش کرد ، همچين بنظر تگزاسی می اومد ، طرف با يه ساز دهنی سر و ته آهنگ رو هم آورده بود .
مرده که حتما مثل خر عرق خورده بود ، خودشو بد جوری مي زد به در و ديوار . هی هوار می کرد و هی نعره مي کشيد ولی دختره انگار که يه چيزهايی بدونه که مرده ازش خبر نداشته باشه ، همش آروم جوابشو مي داد و عين خيالشم نبود.
خوب گوش کرده بود ولی فقط اين کلمه ها رو ازش فهميده بود :
تو
بعضی وقتها
عشق
برو
بچه
هی
ضبط رو که خاموش کرد بلند شد و رفت کنار پنجره ، پرده رو پس زد و فکر کرد جريان چی بوده که اينها اينطوری افتادن به جون هم ؟
حتما دو تايي داشتن از يه جاده ای که از وسط بيابون رد می شده می رفتن که يکدفعه مرده دست دختره رو ول کرده و گفته : « تو می خوای منو ول کنی؟ »
بعد دختره بدوبدو رفته وسط جاده ، همچين يه کمی دور شده و چرخيده طرف مرده و همينطور که مثل ابر بهار اشک ميريخته گفته : « بعضی وقتها باس از اين کارا هم کرد. »
« پس اون عشق و عاشقی چی ميشه ؟ »
« برو ، برو. »
« نه ، نه ، نمی تونم. »
« ببين منم دوست دارم ولی ...ولی متاسفانه من بچه ام نمی شه. »
مرده هم شيشه عرق رو کوبيده به اسفالت و دو دستی زده تو سرش و
گفته : « شاشيدم به اين شانس هی »

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱

وقتی ده سانت از زمين فاصله داشته باشی مي تونی به خيلی چيزها فکر نکنی . می تونی از اونجا ، از همون ارتفاعی که به نظر خيلی کم مياد توی چيزی غرق بشی و صداشو در نياری . ولی همون موقع هم دائم خدا خدا ميکنی که کاش برق قطع بشه و توی تاريکی بمونی تا کسی نپرسه : چی شد که يه وجب از زمين فاصله گرفتی ؟

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۱

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۱

مي دونين وقتی يه روزنامه تعطيل ميشه توی دفترش چه وضعيتيه ؟
اولش همه می خندن . يه دو ساعتی ، شايدم بيشتر ، بعد يواش يواش ساکت ميشن و هی به هم لبخند ميزنن ، بعدش ديگه لبخنده حذف ميشه و فقط به يه جايی نگاه ميکنن که نمی بيننش آخرسر هم ياد روغن ماشينشون می افتن .
هيچکس معنی تعطيل شدن يه روزنامه رو نمي فهمه بجز خبرنگارآ ( فقط اونها هستن که خنديدن ) اونها معمولا يه چيزايی می شنوند شبيه « آخ چه بد » ولی خودشون فکر می کنن « با قانون دارن کونمونو پاره ميکنن »
بخاطر همينه که مسافرکشی يکی از گرايشهای اصلی شده بين روزنامه نگارها و نويسنده ها وگرنه تعطيلی روزنامه که به روغن ماشين ربط نداره .

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱

ای سطلهای آشغال مرا دريابيد .

من از سطل آشغالمون کلی چيز ياد می گيرم . باور بفرماييد انسانهای بزرگی هستن ، ايشون که حقيقتا مغزي هستن برای خودشون ، يک طراح سئوال بی نظير ، نکته بين ، ظريف ، وقت شناس ، عميق ... واقعا حرفهايی که من از ايشون فهميدم چيزی نيست که از دهن هر کسی بشه شنيد . فقط مشکل اينجاست که هر وقت پای صحبتشون بشينی يک جمله بيشتر نمی شنوی . امشب احساس کردم می خوان چيزی بگن . کشيدمشون وسط آشپزخونه و درشون رو برداشتم .
فرمودن : تو نمی تونی مجرد باشی .
می دونستم که چيز ديگه ای نميگن با اين حال پرسيدم : چرا ؟
بعد خوب نگاهشون کردم : پر بودن از فيلتر سيگار ، پر از پوست پسته ، کاغذهای ريزريز شده ، سر و ته نون ساندويچی ، پلاستيکهای باريک کالباس ، هسته زيتون و يه خروار پوست تخم مرغ .
گفتم : بخاطر اين ميگين که آدم بی جنبه ای هستم ؟
فقط شونه بالا انداختن . منم گفتم « چشم » و بلند شدم .
دراز کشيدم روی فرش و بعد تخم مرغ را زدم به پايه ميز تا بشکند بعد آوردمش روی سينه ام و ولش کردم پايين . صدای جليز و وليزش بلند شد . خوب گوش دادم و گذاشتم قشنگ بچزد . بعد ولش کردم تا بسوزد . حالا سوخته و هر کار ميکنم سياهيش پاک نمی شود . ديروز تا ظهر پای ظرف شويی با اسکاچ می سابيدمش ولی فايده نداشت . بدی کار اينجاست که مقداری از سياهيش تا نزديک گلويم آمده اگر تا اينجاها کشيده نمی شد مشکلی نبود اما مگر می شود يک عمر يقه اسکی پوشيد ؟ نمی شود يک عمر بابت همچين چيز مسخره ای به مردم جواب پس داد . که چی ؟ که فقط می خواستی امتحان کنی ؟ همين ؟ خب خيلی مسخره است . ولی باور بفرماييد اگر فقط همين بود باز هم راضی بودم ، اين سيم ظرف شويي هم دردسر شده ، از همان ديروز بی خود و بی جهت چسبيده به کف دستم ، هر کاری هم می کنم کنده نمی شود . الان روز دوم است . روز اول خوب بود ، مشکل بود ولی باز هم بهتر از امروز بود . می دانيد ؟ من دوست دارم صبح ها قبل از بلند شدن يک ربعی همينطور توی تختخواب بمانم و به چيزی خيره شوم . اينکه چه چيزی باشد مهم نيست فقط از اينکار لذت مي برم . يکوقت فکر نکنيد مينشينم و فکر می کنم ، نه ، همينطور بی خيال فقط خيره می شوم . امروز صبح چشمم به لامپ بود که يکدفعه شکست . اولش فکر کردم اتفاقيست ولی بعد آينه دستشويي شکست و بعدش قوری . حالا جرات نمی کنم به چيزی نگاه کنم همينطور چشم بسته توی خانه می چرخم که نکند چيزی بشکند . آدم وقتی چشمش بسته است ياد حرفهايی می افتد که هيچوقت نشنيده . من که نفهميدم يعنی چه ، ولی می گفت : وقتی لرزشی نباشد همه چيز بهم می ريزد .

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۱

« درود سرکار »

« نبينم خدای نکرده ... . »
مکث می کند .
« خدای نکرده سربازی ... . »
فکر می کند .
« سربازی ... . »
يادش نمی آيد .
« از جلو نظام ، خبردار »
همه می گويند : « درود سرکار »
« نشنيدم »
محکمتر می گويند : « درود سرکار »
« گفتم خبردار »
داد می زنند : « درود سرکار »
پق خنده اش را همه می شنوند . خودش را جمع و جور می کند و با لبخند می گويد : « خبردارتون اينه ؟ » و آرام می گويد : «خبردار »
« درود سرکار »
به خنده می افتد و لابه لای خنده چيزی می گويد شبيه « عقب گرد » .
همه همانطور که می چرخند داد می کشند : « درود سرکار »
از زور خرابی می افتد زمين و به زور سر جوخه بلند می شود . همه سيخ ايستاده اند . قهقهه می زند . شکمش را می گيرد و تلو تلو خوران دور می شود و باز از همان فاصله چيزی می گويد که کسی نمی شنود ولی همه می گويند « درود سرکار »
« کاری نمی شد کرد »

دوره ام کردن که تو می دونستی . خوب آره ، ولی چی کار می شد کرد ؟ باز تو کافه پيداش شده بود . اون شب شوهرش يه راست اومد طرف من ، حال و احوالی و بعد آروم پرسيد که ديدمش يا نه . ديده بودم ، کی بود که نديده باشه ؟ ولی هر کس ديگه ای هم جای من بود همينو مي گفت .

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۱

در را باز می کنی ، چراغ خاموش است ، روشنش می کنی . کيفت را می گذاری زمين و سريع کفشها را در می آوری و می روی به سمت مبلی که هميشه می نشيند . دست می کشی ، هنوز گرم است ، همين حالا رفته ، همين حالا که صدای ماشين را شنيده . تا برسی بالا تلويزيون را خاموش کرده و رفته توی اتاق . تلويزيون را روشن می کنی . وقتی اوضاع عادی بود صدا را روی شماره ده می گذاشتی ، حالا می آوری روی نه که خيالت راحت باشد . برمی گردی به سمت آشپزخانه . کليد چراغ های کوچک را ميزنی ، يکيشان سوخته . در يخچال را باز می کنی . فکر می کنی چه می خواهی ؟ می گویی : هيچی و در را می بندی . می آيی بيرون ، کتت را در می آوری و می اندازی روی مبل ، بعد بر ميگردی و برش می داری و آويزان می کنی به چوب رختی . به خاک گلدانی که اسمش را گذاشته ايد امير حسين دست ميکشی ، خشک است . پريسای او را امتحان می کنی ، دستت گلی می شود . می روی به سمت دستشويی . شير آب را باز می کنی . آب گرم سريع می رسد ، جوش است . خيلی وقت است که خانه است ، ولی چقدر ؟ همانطور که دستت را می شويی به خودت می گويی حواست باشد در توالت را ببندی که شر به پا نشود ، حواست باشد حوله را با خودت نبری ،چراغ را خاموش کنی ، شير را سفت کنی . می آيی بيرون و می روی دنبال زير سيگاری ای که روی ميز جلوی تلويزيون هست ، فيلترها را می شماری . بيشتر از سه ساعت است که رسيده . در اتاق خواب بسته است و چراغ مطالعه روشن . روی گاز را نگاه می کنی . از غذا خبری نيست . توی ظرفشويی چيزی نيست . ظرفها را نگاه می کنی ، به يکی از بشقابها هنوز قطره های آب هست .دستت را می گذاری روی گاز ، کمی داغ است . يک ربع بيشتر بوده . می روی به سمت يخچال ، درش را باز می کنی . همينطور خيره نگاه می کنی . فکر می کنی چه می خواهی ؟ می گويی هيچی و در را می بندی .

پنجشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۱

چند وقت پيش نميدونم چي شد كه يكدفعه توي روزنامه شروع كردم از اين و اون پرسيدن كه : « فلاني رو دوست داري ؟ »
اوايل همه شوكه مي شدن ، گاهي هم عصباني ، حق هم داشتن چون يه نفر بيخود و بيجهت يه سئوالي ازشون كرده بود كه فقط به خودشون ربط داشت . وقتي هر دو زن يا مرد بودن جوابها راحت تر بود ولي وقتي يكي زن بود و يكي مرد كارشون مشكل ميشد براي همين فكر ميكردن و يه چيزي ميگفتن كه سر و ته قضيه رو هم بيارن ولي وقتي اين جريان هر روز تكرار شد هم سريع جواب مي دادن و هم يواش يواش خنده دار شده بود « از اين تكنيك تكرار خيلي خوشم مياد ، واقعا معجزه ميكنه » کار به جايی کشيد که تکه کلام شد و همه از هم می پرسيدند ، آبدارچی از دبير گروه مي پرسيد ، دبير گروه از سردبير . همه حرفهايی هم که رد و بدل ميشد دقيقا اينها بود :
« دوستش داری ؟ »
« آره »
« چرا بهش نميگی ؟ »
« چرا نگم ؟ ميگم »
« آره بگو ، بدونه خوشحال ميشه »
اين کل جريان بود . در اصل اين چاهی بود که خودم کندم . چند وقت پيش اين ياهو مسنجر بی صاحاب رو باز کردم ، خانومم هم کنارم بود ، اين صفحه بی پدر که بالا اومد سه تا آف لاين داشتم که نوشته بود :
« دوستش داری »
« چرا بهش نميگی »
« بدونه خوشحال ميشه »
يه نگاهی به همديگه کرديم و ... .
لازمه بگم ؟ يا خودتون حدس ميزنين وضع خونه چه جوريه .

آقايون حواستون باشه وقتی خانومتون کنارتونه طرف ياهو مسنجر نرين ، اينو بکنين آويزه گوشتون ، از ما گفتن .

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۱

چند نکته ای را در مورد اين صفحه همشهری بگويم که اگر سوتفاهمی هست برطرف شود ، چرا که اصلا دوست ندارم وارد جريانهای اينچنينی بشوم ، به نظر من اين حرفها شديدا خاله زنکي ست و اگر کسی وارد اين داستان بشود بيرون آمدن از آن کار مشکلي ست : اول اينکه مسئوليت اين صفحه با آقای محمودي ست که لطف کرده و به هر دليلی که به خودش مربوط است گاهی هم صفحه را به انتخاب من می سپارد . دوم اينکه بايد قبول کنيم هر وبلاگی قابليت معرفی کردن را ندارد چه به خاطر بد نويسی بيش از حدی که هست و نمی توانيم منکرش شويم و چه به اين دليل که هر چه باشد همشهری يک روزنامه شخصی نيست . مورد سوم آنکه در نهايت انتخاب از اين بلاگ آباد کاملا با معيارهای شخصی و سليقه ايست . آگر منکر شويم دروغ گفته ايم . و چهارم آنکه کلا چيز مهمی نيست که بخواهيم سرش جنگ کنيم . ولی پنجم ، مطلب شرقی که معترض هم کم نداشت به نظر من يکی از زيباترين مطالب چند هفته گذشته بود . ششم آنکه آنهايی که حال معرفی خودشان را ندارند از ما هم انتظار نداشته باشند غيب گويی کنيم . هفتم : فقط يک يا دو صفحه ديگر معرفی می کنم و ديگر دخالتی نخواهم داشت . مورد آخر اينکه فحش ها را به آدم بدهيد نه به من « بيا حسن اينم لينک که مي خواستی »

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۱



« سمعک لعنتی »
مرد سمعکش را جابجا کرد و باز پرسيد « چيزی مي خوای ؟ می خوای بگم دکتر بياد ؟ »
زن تکرار کرد .
مرد صندليش را نزديکتر آورد .
« همهء اونها رو برای يه نفر ديگه گفتی . »
جلوتر آمد و گوش تيز کرد تا شايد چيزی از حرفهايش بفهمد ولی فقط
« همهء اونها » يش را شنيد . زن خوب نگاهش کرد بعد ملحفه را روی سرش کشيد و با آنکه می دانست کسی نمی شنود هی تکرار کرد « وقتی مردم برام يه شعر بلند بگو »

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۱


جريان اين آقاجری يه کمی داره خنده دار ميشه .
حالا بماند که اين بنده خدا قبول کرده اعدامش کنن ولی بقيه قبول نميکنن ولی خنده دارش اينجاست که :
رهبر مملکت به حکم اعتراض داره .
رئيس جمهور اعتراض داره .
مجلس اعتراض داره .
خود رئيس قوه قضائيه اعتراض داره .
دانشجوهای بدبخت هم که فابريک از اول اعتراض داشتن .
من موندم که الان مشکل چيه ؟

جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱

« سه »

توی پياده رو سه نفر قدم ميزدند که ماشينی کنارشان ايستاد .
سه نفر پياده شدند . دهانشان را بو ييدند و رفتند .
آنها ، ما سه نفر بوديم .

جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۱

به هر حال من فکر می کنم تقاص همه گناهها رو نبايد تو اين دنيا پس داد يه مقداريش هم بايد بمونه برای روز قيامت .

وقتی حقيقت رو پوست کنده بگی مثل يه دروغ شاخدار ميشه که ماتحت آدمو پاره ميکنه ...

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۱

فردا صبح اول وقت

فرض کنيد شما يک پيکان ۵۹ هستيد . فرض نکنيد ، مطمئن باشيد ، چون وقتی يک تصادف احمقانه پيش بيايد همه شما را پيکان صدا می کنند . لاستيکهای صافی داريد ولی داشبوردتان برق می زند . به آينه تان يک جا کليدی بزرگ قلب آويزان است که حروف نا خوانايی هم رويش کشيده شده ولی روی آينه با خط خوش نوشته ايد « يادگار عشق » . کنار دنده يک پاکت تخمه ژاپنی گذاشته ايد و يک کارت اينترنت هم روی جا سيگاريتان چسبانده ايد . عينک دوديتان روی داشبورد است و گوشه سمت چپ شيشه جلو يک سبد گل پلاستيکی صورتي .
موقعيت دردآوريست ، افتضاح است ، قبول می کنم ، ولی تا چند لحظه ديگر شما يک پيکان ۵۹ می شويد .
همه پيکانهای ۵۹ نخودی نيستند ولی خوش رکاب هستند . رنگتان درست است ولی به نظر نمی آيد آدم خوش رکابی باشيد چون با وجود ترافيک کسی نگاهتان نمی کند ، در عوض همه چشمها به ماشين جلويی شماست که يک پژو RD مدل ۸۰ تمام اتوماتيک سفيد است .
همه چيز خيلی طبيعی پيش می رود ولی صدای ترمزی که تمام نمی شود وضعيت غير طبيعی ای درست می کند که شما مجبور می شويد از آينه پشت سرتان را نگاه کنيد . يک پاترول گنده سياه در حال کشيده شدن است که به شما که پيکان هستيد نخورد . مقدار کشيدگی بيش از مقدار پيش بينی شده است و پاترول از پشت « يادگار عشق » شما بزرگ و بزرگتر می شود و درنهايت به شما و شما به پژو می خوريد .
آنقدر ساده ايد که قبل از اينکه در را باز کنيد در ذهنتان به دنبال يک صافکار خوب می گرديد . پياده می شويد و هر سه منتظر پليس می مانيد . آنقدر می مانيد تا خوب کلافه شويد . وقتی بالاخره از دور می بينيدش خوشحال می شويد ولی از نزديک ناراحتتان می کند . پليس عزيز به علت غير قابل حمل بودن ماشين و ايجاد ترافيک جريمه تان می کند . اعتراض می کنيد ، جريمه را بيشتر می کند . بحث می کنيد ، دليل می آوريد ، تهديد می کند . پليس عزيز معتقد است زياد حرف می زنيد ، ايشان اعتقاد دارند می توانند بدبختتان کنند .

پليس عزيز ، پليس دوست داشتنی و محبوب ما ، ما را ببخش ، ما را بخاطر تمام اشتباهاتی که مرتکب شديم ، ما را بخاطر تمام حرفهای زيادی که زديم ببخش . پليس عزيز ، اخم کن و هر چه از دهنت در آمد نثارمان کن ولی بدبختمان نکن .

بيچارتان می کند . روی کروکی می نويسد پاترول گواهينامه ندارد و می رود . شما را با طناب به پاترول وصل می کنند و کشان کشان به بيمه می رويد . پژو جلو جلو رفته است . وقتی می رسيد می فهميد اشتباه آمده ايد . بيمه کروکی شما را قبول ندارد ، بايد کروکی ديگری نوشته شود که مورد تاييد بيمه باشد ، آن برگه را مرکز راهنمايی و رانندگی صادر می کند ولی وقت اداری تمام شده است و جريان می افتد به فردا صبح اول وقت .
شما که پيکان هستيد بايد زودتر برويد که لش تان را برسانند به مرکز . با بدبختی می رسيد ، همه حاضرند و هيچ مشکلی هم نيست . ساعت ۱۲ نوبت به شما می رسد که بازديد شويد . جناب سرهنگ می فرمايند روی کروکی ، نبود گواهينامه پاترول درج شده . پاترول می گويد دروغ است و گواهينامه را نشان می دهد . جناب سرهنگ قبول نمی فرمايند و معتقدند همان ماموری که نوشته است بايد مجددا وجود گواهينامه پاترول را مرقوم فرمايند . پژو که پزشک است می گويد : « دروغ که نمی گويد ، دارد ،نشان هم ميدهد »
سرهنگ معتقد است که پژو به ايشان بهتان زده . پژو اعلام می کند که غلط کرده همچين حرفی بزند و منظورش همان مامور اوليه بوده . سرهنگ قبول می کند که پژو غلط کرده ولی قبول نمی کند که به مامور دولت بگويند دروغگو . پژو اعلام می کند که بيجا کرده که همچين فکری از مخش بگذرد و منظورش پاترول بوده .سرهنگ تمامی موارد را می پذيرد ولی پاترول برای اثبات گواهينامه ای که توی جيبش است بايد همان مامور را پيدا کند تا وجود گواهينامه اش را به امضاء طرف برساند .
پژو و پيکان که شما باشيد منتظر می مانيد تا پاترول برگردد . ساعت ۶ بعد از ظهر پاترول با يک امضای چند هزار تمانی می رسد ولی تا نوبت شما بشود هوا تاريک شده و جريان به فردا صبح اول وقت می افتد .
فردا جمعه است . پزشک که پژو باشد بيکار است ولی پاترول که مهماندار هواپيماست تا ساعت ۱ برنمی گردد . با توجه به عنايت جناب سرهنگ و پيشنهادات گوهربارشان ساعت ۲ روز جمعه زمان مناسبي ست . چرا که شنبه مطمئنا سر ايشان شلوغ خواهد بود .
راس ساعت ۲ هر ۳ نفر همراه با تمامی مدارک لازم در انتظار می نشينيد . راس ساعت ۵ استاد تشريف می آورند . شما نفر اول هستيد که از ديروز جا گرفته ايد .يک نفر از متحادثين معترض می شود که چرا جناب سرهنگ ۳ ساعت دير فرموده اند . خانمی حمايت می کند و صدای سرهنگ بلند می شود يخه طرف را می گيرد و سربازها را صدا می کند . به کلانتری تلفن می کنند . خانم معتقدند که مملکت قانون دارد و می توانند سرهنگ را به خاک سياه بنشانند . پاترول و پژو می خندند . بقيه شلوغش می کنند و در نهايت : « اصلا امروز کار نمی کنم »
جريان به فردا صبح اول وقت می افتد .
شما و پاترول همراه همه مدارک منتظريد که بالاخره با ورود پژو کروکی را بگيريد و برويد بيمه ولی يکنفر از طرف پژو پيغام می آورد که ايشان تصادف کرده و نمی تواند بيايد . درست است که جريان به فردا صبح اول وقت می افتد ولی اگر شما يک پژو RD مدل ۸۰ تمام اتوماتيک سفيد بوديد خدا وکيلی آرزو نمی کرديد يک پيکان ۵۹ باشيد .

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۱

اين داستان ده سالی هست که توی اون کلاسور کوچيکه کنار يه چندتاي ديگه آب خنک مي خوره . علت آب خنک خوردنشون هم خيلی مسخره است . شما فکر کنين يه نفر امروز بياد مثلا راديو اختراع کنه ، درسته که با مخ خودش درست کرده ولی ديگه بدرد نمی خوره .
اين داستانا هم سرنوشتشون اينطوری بود . من فکر ميکردم يه چيزيه که خودم کشف کردم ، بخاطر همين هم شروع کردم اينطوری نوشتن تا يه کتاب کوچيک ازشون در بيارم ، بعد وسواس شروع شد . هی نوشتم و هی گفتم آشغاله ، نزديکه چهل پنجاه تايی از توشون درومده بود که يکدفعه فکر کنم امرايي بود که يه داستان اين تيپی ترجمه کرد و يه تاريخچه ريزه ميزه هم انداخت تنگش . خب شما بودين چه حالی می شدين ، کشفم خيلی وقت پيش کشف شده بود و خبر نداشتم .
حالا اگه هر چند وقت يکبار يه همچين چيزهايی ديدين بدونين از توی اون کلاسور کوچيکه اومده .



« ... چه چيزهايی مي نويسند ! »

در که بسته شد چسبی را که رويش شعار نوشته بودم از برچسبش کندم و روی در آسانسور چسباندم . طبقه بعد آسانسور ايستاد و مردی وارد شد . وقتی در بسته شد مرد چسب را ديد ، دست برد و آن را کند و بعد در حالي که سر تکان می داد گفت « می بينی آقا مادر قهوه ها چه چيزهايی می نويسند!»

شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۱

تو مملکت ما از اين چيزا خيلی زياده .
چه چيزايی؟
همين نشونه ها ، همين نشونه های کوچيک و عجيب .
اسم بعضی از اينها رو گذاشتم « نشانه های جاده » که خيلی ها ميدوننش ، خيلی ها هم نمی دونن .
مثلا شما ميدونين اگه کسی کنار جاده يه پلاستيک تکون بده يعنی چی ؟
يعنی جلوتر دارن ميوه ميفروشن .
حالا همون آدم اگه چوب دستش باشه يعنی گوسفند ميفروشه .
اگه از کنارش رد بشين و بگه « تاق » خب منظورش اينه که يا ويلا اجاره ميده يا اتاق .
اگه پول دستش باشه معلومه دلار فروشه .
اگه انگشت شست وسبابه رو به هم بماله مثل آب خوردن ماشينتو ميخره .
ولی اگه همون آدمو ديدين که داره ته دره رو نگاه ميکنه بدونين يه چندتايی نماينده مجلس اون پايين هستن که هيچوقت بالا نميان .
اين نقاشها و شاعر های ما اگه همت کنن و توی يه بسيج عمومی دست از سر اين انار بردارن هم دل چهارتا بچه يتيم رو شاد کردن ، هم اينکه باعث ميشن يه تحول عظيم در سطح هنرهای معاصر بوجود بياد . همينجا هم به عنوان يک روزنامه نگار قول ميدم همه صفحه های ادب هنر ازشون حمايت کنن فقط به شرطی که بالا غيرتا دنبال ميوه ديگه ای نرن .
چند روز پيش رفتم يه نمايشگاه نقاشی ، تنها ابتکاری که اين بابا تو کاراش داشت اين بود که ايندفعه همجای نقاشيه قرمز بود فقط اناره رو سفيد برامون کشيده بود .
وقتی هم ازشون می پرسی ميگن : ما توی يه دوری گذر هستيم .
من نمی دونم چطوره که اين « دوره گذر » همينطور دائم الا ناره .

پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۱

خدا رفتگان همه رو بيامرزه . بچه بودم ، فکر کنم دوم سوم دبستان يا شايد بيشتر . از پدر بزرگم پرسيدم « بابا جون ما بالاخره نفهميديم چه کاری گناه هست چه کاری نيست . » گفت : « ببين عزيزم ، قانونش اينجوری که هر کاری کردی ديدی داره بهت حال ميده بدون که گناهه »

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۱


پريروزآ يه دفعه تو آسانسور زنگ زد ، داشتم ديوونه مي شدم
هي زنگ زد ، به روي خودم نياوردم
هي لبخند زدم ، بقيه هم لبخند زدن
هر طبقه هم كه مي رفتيم بالا صداش زيادتر ميشد
دوباره من لبخند زدم ، اونها هم لبخند زدن
خوب كه صداش رفت بالا يه پيره زنه كه گوشه آسانسور
وايستاده بود گفت انگار يه صدايي مي آد
گفتم «تقريبا داد زدم» : نه چه صدايي
گفت : نكنه مال آسانسوره
گفتم : خيالت راحت باشه مادر هيچ صدايي نمياد

پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۱

آنچه از زنان نمي دانيد.
مي خواستم بتمرگم يه كتاب پونزده صفحه اي بنويسم به اين اسم .به خدا براي يه عمر بار خودمو مي بستم . بهتون قول ميدم به چاپ سيوم ميرسيد .زنونه مردونه هم نداشت چون نه مردا زنهارو ميشناسن نه زنها زنها رو . كاره بدي بود ؟ زشت بود ؟ چرا ؟ به نظر من كه سگش ميارزه به عكاسي فيلم . زنم معتقده كه من يه پاراگراف هم نمي تونم در اين مورد بنويسم .وقتي ازش پرسيدم چرا در باره من اينطوري فكر ميكنه .گفت براي اينكه تو توي اين چيزا گاو گاوي . اين حرف براي كسي كه خودشو مغز كل ميدونه خيلي سنگينه . با اين حال دندون رو جيگر گذاشتم . كمي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد خيلي منطقي برخورد كنم .
گفتم به اندازه پونزده صفحه كه ميتونم بنويسم
گفت اگه فكر ميكني ميتوني بنويس ولي آبروي خودت ميره
گفتم چرا ؟
گفت براي اينكه بعد همه می فهمن كه من گيره چه آدم گهي افتادم .
گفتم تو واقعا در مورد من اينطوري فكر ميكني ؟
گفت نه نه من هيچوقت اين حرفو نزدم .
گفتم كدوم حرف ؟
گفت همون كه تو فكر ميكني .
گفتم چه فكري ؟
گفت همين كه فكر كردي من بهت گفتم آدم گهي هستي

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۱

سرما از در و ديوار ماشين ميزد تو . يه نوار آبگوشتی گذاشته بوديم و داشتيم می رفتيم فشم . چخوف پشت فرمون بود و ماشينش يکی از همين وانت آبی های نيسان ، که داده بود بغلشو نقاشی کشيده بودن و نقاشيه يه غروب يه تيکه نارنجی بود که يه درياچه بزرگ رو نشون می داد که تهش توی کوهها گم می شد و دو تا قوی سفيد بزرگ از اينورـاونورش می اومدن طرف هم . يه CD هم به آينه آويزون بود که يه بند تکون می خورد .
روی درهای ماشين ، از تو ،چند تا کارت پستال چسبونده بود که يادمه يکيش عکس سوسن بود و يکی هم عکس يه بچه گربه که کلاه سرش کذاشته بودن .
بارمون يه گوسفند لاغر مردنی بود که پيچيده بوديمش توی برزنت و فقط سرش بيرون بود و انداخته بوديمش پشت وانت . برف پاک کن همينطور می رفت و می اومد و برفها رو کنار می زد .
چخوف يه بغلی عرق سگی داشت که هر بار که می آورد بيرون و يه قلپ ازش می زد می گفت : « عينهو تبريز »
سری آخر که گفت ازش پرسيدم « مگه تو تبريزم رفتی ؟ »
گفت « به اين غارغارک ميگن غريب بيابون »
گفتم « خب که چی ؟ »
نگاه چپ چپی کرد و جوابمو نداد . يه سيگار پنجاه و هفت روشن کرد و يه هوا شيشه رو داد پايين .
پروندش دستم بود ولی خواستم حرفی زده باشم ،
گفتم « بچه کجايی ؟ »
گفت « خوش ـ دامپزشکی »
گفتم « پسر راست ميگی ؟ ما سر کارون می نشستيم »
گفت « پس بچه محليم »
گفتم « زن و بچه داری ؟ »
پوزخندی زد و يه لنگ از بغل صندلی در آورد و کشيد به شيشه که بخارشو بگيره . سمت خودشو پاک کرد و لنگ رو داد دستم که سمت خودمو تميز کنم . سيگارشو پايين پاش تکوند و اشاره کرد به داشبورد و گفت « يه سر دنده جديد خريدم »
گشتم گيرش آوردم ، از اين اکليلی های صورتی قديمی بود که همش برق می زد و يه گل آبی هم چپونده بودن توش .
گفت « ببين می تونی وصلش کنی »
همانطور که مشغول شدم گفتم « راسته ميگن يه ضعيفه ای ازت شيکايت کرده ؟ »
به روی خودش نياورد ، فکر کردم نشنيده و دوباره پرسيدم ولی ديگه جواب نداد ، هر چی می پرسيدم فقط نگاه می کرد و هی بغلی شو در می آورد و می خورد .
گفتم « يه هو چت شد ؟ »
گفتم « خوب حرف بزن »
گفتم « ببين من الان قطع ميشم آ »
گفتم « گوش ميدی ؟ »
گفتم « تا دوازده بيشتر نمی تونم وصل باشم »
گفتم « می فهمی ؟ »
فقط يه بار گفت « عينهو تبريز »
همين رو گفت و بعد انقدر ساکت موند تا ساعت دوازده شد .
وقتی قطع شدم پشت فرمون بودم . روی تابلويی نوشته بود فشم پنج کيلومتر و گوسفندی که نمی دونم چطور چپونده بودمش زير داشبورد ، همانطور که ساکت نشسته بود و کف ماشين رو سياه ميکرد طوری زل زده بود به من که انگار می خواست بگه « الان قطع ميشم آ»

پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۱

بعضی ها روی فريم شماره صفرشان هم عکاسی می کنند ولی بعضی ها از همان فريم اول شروع می کنند . هيچ وقت به صفر اطمينان نکردم ولی هيچ وقت هم نفهميدم بالاخره « شروع » از کدام است . عکاسی برايم از سال ۷۲ شروع شد . قبل از آن آنقدر کنکور داده بودم که ديگر حالم از هر چه کنکور بود بهم می خورد .نمی دانم ، شايد ديگر يک جور عادت شده بود . آن سال دانشگاه آزاد آنقدر دانشجو گرفت و گرفت و گرفت تا بالاخره قبول شدم . اگر يک را از اينجا حساب کنيم صفرش مسافرکشی بوده و اگر مسافرکشی را يک بگيريم صفرش کارگری يک کارگاه جوراب بافی . حالا می شود همينطور عقب رفت و آخرش هم نفهميد کدام صفر می شود و کدام يک ، ولی عقب تر از اسفند ۴۷ يا فروردين ۴۸ هم نمی شود رفت . هنوز نمی دانم متولد اول فروردينم يا چهارشنبه سوری ولی وقتی حساب می کنم می بينم اينجا هم همان قضيه فريم صفر و يک هست هر چند که ديگر شورش را درآورده باشم.
از همان بچگی پدرم آرزو داشت پزشک بشوم و من از همان بچگی تصميم گرفتم کبابی باز کنم . بعدها چون بچه درسخوانی نبودم نظر پدرم عوض شد ، در واقع ديگر از کنترولش خارج شده بودم و معتقد بود خيلی خيلی که هنر کنم عمله از آب در می آيم . اواخر دوران سربازی تصميم گرفتم با نوشتن داستان « نمی خواهم عمله بمانم » شر اين قضايا را از سرم کم کنم ولی بعد از مدتی فقط چندتايی داستان داشتم که توهم نويسندگيم را بيشتر کرده بود . سال ۶۸ بود يا ۶۹ که اولين داستانم چاپ شد و از آن روز به بعد بود که ديگر پاک خودم را نويسنده به حساب می آوردم ، وضعيت بدی بود يک خروار اطلاعات در مورد مسافرکشی داشتم که هيچ کس هيچ وقت هيچ بهايی به هيچ چيزش نمی داد . تقريبا هيچ وقت ماشين را توی دست اندازی نیانداختم ، شايد تنها راننده ايی بودم که حساب و کتاب تمام چاله چوله های تهران را داشتم ولی خب اين جريان برای کسی جالب نبود . به جای آن برايم از ساختار می گفتند ، از عمق می گفتند که آدم را بدبخت می کند ، می گفتند : « هنوز درونی نشده » و متاسفانه اصلا هم معلوم نبود کی می شود و چون مثلا کليدر را نخوانده بودم به قول لاتها سوسکم می کردند .
بعد جريان پيچيده تر شد . عکاسی اضافه شده بود و همش خرج می تراشيد ، از داستان پول در نمی آمد و بدتر از همه پشت هم جريمه می شدم . تا اينکه بالاخره از مجله گردون سفارش کار گرفتم . گزارشی بود درباره جوانان . آن روزها در مورد پول حرف زدن هم بی ادبی بود و هم حماقت . روش کار اينطور بود که بايد منتظر می ماندی تا صحبتش پيش بيايد ، چند سالی منتظر ماندم ولی خب پيش نيامد تا اينکه گردون بسته شد . هيچوقت اصول کارم را عوض نکردم ، البته هيچوقت هم نتيجه ندادند ولی شديدا بهشان معتقد بودم . حتی يکسالی را که در مجله « ايران جوان » کار می کردم روی همان اصول پافشاری می کردم ولی اصول سردبير مجله چيز ديگری بود . فقط آرام گفته بودم : « آدم بی ادبی هستی » همين و بعد انداختنم بيرون ، پولم را ندادند و هنوز فکر می کردم « گلی به جمال اصولم » يا وقتی در « گزارش روز » بودم باز با همان اصول فقط گفته بودم «...» چيز خوبی نگفته بودم و باز همان جريان قبل تکرار شده بود . حالا بعد از چند سالی پراکنده و چند سالی مداوم کار در مطبوعات ، هر چند که فهميده ام که اصولم جواب نمی دهد ولی هنوز خرفهم نشده ام ، اما مهم تر از همه اينکه فهميده ام که آدم پپه ای هستم ولی فقط چقدرش را نمی دانم . از چقدرش هم همين بس که هنوز نمی دانم « شروع » بايد از فريم صفر باشد يا يک .

پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۱

يه مرد اينطرفها پيدا نميشه خفت اين چخوف رو بگيره و بهش بگه مرتيکه اين کاره درستيه که آدم انگشت بذاره رو نقطه ضعفهای مردم. اگه يکی اين کار رو با خودت بکنه خوبه؟ نمی فهمم اين بابا چطور می تونه همچين بدونه استثنا تمام چيزايی رو که ملت بهش افتخار ميکنن، تمام کلمه های خوب عالم رو يه جا جمع بکنه، بعد دونه دونه همه رو به گه بکشه، بعد هم خيلی جدی بشينه يه گوشه ای و برای جان جانش همون نقشهايی رو بازی کنه که مسخره کرده. داستاناش نه، فقط اگه چهار تا از سروته های نامه هاشو بخون می فهمی اين ناکس چه مارمولکی بوده.
فقط برو تو سلام عليک:
هاپوی عزيزم سلام
حالا سروته کن برو تو خدافظی ضعيفه:
هاپوی خوب تو
جل الخالق،عجب خانم بازی بوده اين بی شرف.