| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Wednesday، May 21، 2003
٭ « سيب »
........................................................................................به غير از روز آخری که همديگر را ديديم ؛ هميشه سيب را من نصف مي کردم . سيب هيچوقت دقيقا نصف نمی شود . هميشه هم سالم نيست : گنديدگی دارد ، بزرگ وکوچک می شود . قسمت گنديده اش را هميشه خودم برداشتم . قسمت کوچکترش هميشه سهم من بود . اما آن روز او تقسيم کرد و سهم من قسمت کوچک گنديده سيب بود . 1:34 PM پيمان هوشمندزاده Thursday، May 15، 2003
٭ حذف به قرينه مستي « 5 »
........................................................................................اسمت را نمي برم تا همه عالم دق كنند . تا خودم دق كنم . تا دق شوي . تا دق شود اسمت . 11:13 AM پيمان هوشمندزاده Wednesday، May 07، 2003
٭ آقامون چخوف هر چند وقت يک بار آدم را بيچاره می کند . توی نمايشگاه کتاب جديدی آمده به اسم « چخوف جوان » ترجمه خجسته کيهان . داستان « از دفتر خاطرات دستيار يک دفتردار » را بطور خيلی خيلی خلاصه شده بخوانيد .
........................................................................................۱۱ مه ۱۸۶۳ چند روز است گلوتکين ، دفتردار شصت ساله ما مقداری شير و کنياک می نوشد تا سرفه اش را مداوا کند... دکترها با اعتماد به نفس مخصوص خودشان اعلام کرده اند که فردا مي ميرد . بالاخره دفتردار می شوم ! .... سوم اوت ۱۸۶۵ دفتر دار ما گلوتکين دوباره سرما خورده ، سرفه می کند و شير و کنياک می نوشد . اگر بميرد ، دفتر دار خواهم شد .... ۳۰ ژوئن ۱۸۶۷ روزنامه ها نوشته اند در عربستان وبا شايع شده . شايد تا روسيه هم برسد ... شايد دفتردار پير بميرد و من جايش را بگيرم . اين مرد چقدر سالم است ! اگر از من بپرسيد می گويم که اين قدر عمر کردن شرم آور است .... ۴ ژوئيه ۱۸۷۸ روزنامه ها نوشته اند طاعون در وتليانکا شيوع پيدا کرده . مردم مثل مگس به زمين می افتند و می ميرند . گلوتکين برای پيشگيری ودکا و فلفل می نوشد ... اگر طاعون به اينجا برسد حتما دفتر دار خواهم شد .... ۷ ژوئن ۱۸۸۳ گاوتکين را ديروز دفن کردند . حيف شد ...من دفتردار نشدم اما شاليکف شد .... ۱۰ ژوئن ۱۸۸۶ همسر شاليکف فرار کرد . مرد بيچاره پريشان است . شايد از شدت غصه دست به خودکشی بزند. اگر اين کار را بکند ، من دفتردار خواهم شد .... 2:58 PM پيمان هوشمندزاده Sunday، May 04، 2003
٭ « عين همون وقتها »
........................................................................................از توی تخت فقط نگاهش می کردم . گفت : « عين همون وقتها » گفت : « تازه بهترم شدی » گفت : « اصلا حال اومدی » منظوری نداشت بدبخت فقط مثل سگ داشت دروغ می گفت . گفتم : « بی شرف دروغگو » آرام گفتم ، نفهميد . بعد بلند گفتم : « بهت گفتم بی شرف دروغگو » بعد بلندتر گفتم : « بی شرف دروغگو » و بعد هی داد زدم : « بی شرف دروغگو » 10:16 AM پيمان هوشمندزاده
|