| چخوف منو نديدي ؟ |
|
Friday، February 28، 2003
٭ زير پاشنه پا
........................................................................................همينطور که روی مبل جا خوش کرده بودم و پا گذاشته بودم روی ميز يکدفعه تصميم گرفتم دکور خانه را عوض کنم . بلند شدم و گفتم : « خب از کجا شروع کنيم ؟ » اول همان مبلی را که رويش نشسته بودم چرخاندم و بعد رفتم سراغ بقيه و همه را بر گرداندم سمت ديوار . فرش را با مکافات از زير پايه ها کشيدم بيرون و جمع کردم و بردم توی اتاق . ميز وسط هال را دوباره کشيدم سر جای اولش و طوری عمودی گذاشتم که رو به آشپزخانه باشد . بعد گلدانها را آوردم و به ترتيب قد چيدم جلوی تلويزيون . کمی فاصله گرفتم و نگاه کردم ، بد نبود ولی چيزی کم داشت . رفتم آبرنگ اوردم و شروع کردم به نقاشی روی صفحه تلويزيون . اول از آبی شروع کردم ولی روی صفحه تيره ديده نمی شد . نارنجی را امتحان کردم ، جواب داد . می خواستم يک زن لخت بکشم با کمر باريک و سر و سينه درست که لم داده باشد و دستش را گذاشته باشد زير سرش و همينطور زل زده باشد به کسی که روی مبل وسطی می نشيند . همه چيزش خوب می شد بجز سينه ها . بايد با يک لکه کوچک در مي آمد ولی نمی شد . هی پاک می کردم و دوباره می کشيدم . آخر سر با يک لکه رنگ طوری که فقط معلوم باشد چيست سمبلش کردم و تلويزيون را روشن کردم و صدايش را خفه کردم و آوردمش روی شبکه سوم تا منچستر و بايرمونيخ تا جان دارند زير پر و پاچه خانم بدوند . بعد رفتم روی ميز ناهار خوری را خالی کردم و صندليها را چيدم رويش . هر چيزی هم که روی ميز بود گذاشتم جای صندليها . در جاکفشی را باز کردم و هر چه بود کشيدم بيرون و بعد نوارها را از زير تلويزيون آوردم و چيدم توی جاکفشی و کفشها را چپاندم توی زير تلويزيونی . خيالم که از اين بابت راحت شد رفتم سراغ تابلوها ، همه را سر و ته کردم . بعد هم عقربه های ساعت را لق کردم و جفتشان افتادند روی عدد شش . چند تايی روزنامه آوردم و با سنجاق وصل کردم به پرده ها ، به نظر که بد نمی آمد ، از دور که نگاه می کردی خوب هم بود . بايرمونيخ داشت زير سر و سينه خانم له می شد ، عوضش من فقط موسيقی کم داشتم ، از توی جاکفشی يک سی دی ترومپت خرکی گير آوردم و ضبط را روشن کردم . بعد سيگارم را آوردم و رفتم نشستم روی يکی از مبلها و پاهايم را تکيه دادم به ديوار و به ترومپت مردک گوش دادم . سيگار که تمام شد ديدم جای پام روی ديوار مانده ، يک لکه کوچک از پاشنه پا . آمدم تميزش کنم ديدم همانی شد که می خواستم ، هر چی باهاش ورمی رفتم هی بزرگتر مي شد ، حجم پيدا می کرد اما پاک نمی شد . هر کار کردم نرفت . حالا يک لکه بزرگ روی ديوار هست ، درست روبروی در ورودی خانه که هيچ کاريش هم نمی شود کرد . 3:55 AM پيمان هوشمندزاده Thursday، February 27، 2003 ........................................................................................ Friday، February 21، 2003
٭ حرف را مي چرخاند و توپ را می اندازد توی زمين تو . تو توپ را بر می داری و به دروازه خاليش نگاه ميکنی . با خودت مي گويی « گل خالی که زدن نداره » و بعد همه چيز را ول ميکنی و می روی کنار زمين و لباسهايت را در می آوری و با کون لخت شروع می کنی به دويدن تا برای دور افتخار حداقل جمعيت را به شوق آورده باشی .
........................................................................................6:39 AM پيمان هوشمندزاده Saturday، February 01، 2003
٭ از داد و بيداد مرده حدس زد که جريان بايد جدی باشه . مرتيکه رو خفه کرد و نوار رو برد عقب تا بياد سر آهنگ . ايندفعه با دقت گوش کرد ، همچين بنظر تگزاسی می اومد ، طرف با يه ساز دهنی سر و ته آهنگ رو هم آورده بود .
........................................................................................مرده که حتما مثل خر عرق خورده بود ، خودشو بد جوری مي زد به در و ديوار . هی هوار می کرد و هی نعره مي کشيد ولی دختره انگار که يه چيزهايی بدونه که مرده ازش خبر نداشته باشه ، همش آروم جوابشو مي داد و عين خيالشم نبود. خوب گوش کرده بود ولی فقط اين کلمه ها رو ازش فهميده بود : تو بعضی وقتها عشق برو بچه هی ضبط رو که خاموش کرد بلند شد و رفت کنار پنجره ، پرده رو پس زد و فکر کرد جريان چی بوده که اينها اينطوری افتادن به جون هم ؟ حتما دو تايي داشتن از يه جاده ای که از وسط بيابون رد می شده می رفتن که يکدفعه مرده دست دختره رو ول کرده و گفته : « تو می خوای منو ول کنی؟ » بعد دختره بدوبدو رفته وسط جاده ، همچين يه کمی دور شده و چرخيده طرف مرده و همينطور که مثل ابر بهار اشک ميريخته گفته : « بعضی وقتها باس از اين کارا هم کرد. » « پس اون عشق و عاشقی چی ميشه ؟ » « برو ، برو. » « نه ، نه ، نمی تونم. » « ببين منم دوست دارم ولی ...ولی متاسفانه من بچه ام نمی شه. » مرده هم شيشه عرق رو کوبيده به اسفالت و دو دستی زده تو سرش و گفته : « شاشيدم به اين شانس هی » 2:05 PM پيمان هوشمندزاده
|