-->
چخوف منو نديدي ؟




Saturday، November 30، 2002

٭

خدا هم ميدانست توی اين فلسطين چه گندی بالا می آيد که قبله را عوض کرد .



........................................................................................

Wednesday، November 27، 2002

٭

جريان اين آقاجری يه کمی داره خنده دار ميشه .
حالا بماند که اين بنده خدا قبول کرده اعدامش کنن ولی بقيه قبول نميکنن ولی خنده دارش اينجاست که :
رهبر مملکت به حکم اعتراض داره .
رئيس جمهور اعتراض داره .
مجلس اعتراض داره .
خود رئيس قوه قضائيه اعتراض داره .
دانشجوهای بدبخت هم که فابريک از اول اعتراض داشتن .
من موندم که الان مشکل چيه ؟



........................................................................................

Friday، November 22، 2002

٭
از کلاسور کوچيکه اومده ... اسمشم « سه » بوده ، فکر کنم هنوزم « سه » باشه .

توی پياده رو سه نفر قدم ميزدند که ماشينی کنارشان ايستاد .
سه نفر پياده شدند . دهانشان را بو ييدند و رفتند .
آنها ، ما سه نفر بوديم .



........................................................................................

Tuesday، November 19، 2002

٭
خسته ام ،
و کم حوصله .
چند تايی کتاب نخوانده دارم ، چند کار ساده نکرده ، خيلی وقت است که قدم نزدم ، خيلی وقت است که مادرم را نديدم ، خيلی وقت است که وقت ندارم دراز بکشم تا سقف اتاق را همينطور بی خود و بی جهت نگاه کنم . دلم برای تنهايی هاي خودم تنگ شده ، دلم برای خودم تنگ شده ، دلم برای کتانی چينی ، برای يک دست فوتبال گل کوچيک ، يک جفت قناری پا پر خوش خوون ، دلم برای خيلی چيزها تنگ شده .
خسته ام ، شايد چند روزی بروم سفر ، شايد هم دراز کشيدم و سقف رو تماشا کردم . منظور اينکه يک هفته ای مرخصی می خواهم ، امضاء بفرماييد ممنون می شوم .



........................................................................................

Monday، November 18، 2002

٭
ديشب خون بالا آوردم ، مچ دستم درد ميکند ، امروز مچ بند بستم ، از اين کشدارها ، تعريفی نداشت ولی بی تاثير هم نبود . مغزم بهم ريخته ، بايد همه چيز را بريزم پايين و دوباره سوارکنم ، حوصله دکتر رفتن ندارم ، از مطب حالم بهم می خورد . دائم کلمه های قديمی ای می آيند توی سرم که ديکته شان را بلد نيستم . جمله « به کسی مبتلا شده » از صبح دست از سرم بر نمی دارد ، امشب هم هرچه در خوانده های ديشب گشتم پيدايش نکردم که ادامه اش را بفهمم . « شجره الحياه » معلوم نيست مال کدام خراب شده است و چرا بايد مرتب بيايد و برود که حالا هی بگردم تا املا درستش را پيدا کنم . فرهنگ معين گندترين فرهنگ فارسی ست . اگر داريد يواشی هديه بدهيد برود پی کارش .
اول فکر می کردم کم خوابی خسته ام کرده ولی حالا فکر می کنم از خستگی بی خوابم . تقريبا آدم گه ای شده ام که از همه چيز و همه کس متنفرم ، آن هم در حاليکه نقابی با يک نيش باز روی صورتم کاشته ام . فکر کنم همين روز هاست که موتور بسوزانم .
همه از من توقع دارند ، همه . همه تعدادشان زياد است : بايد بروم XX190 را ببينم ، بايد هوای فلانی را داشته باشم ، بايد حواسم باشد برای ختنه سوران پسر ان آقا بروم ، برای CG125 نامه بدهم ، با فلانی حرف بزنم ، به فلانی سر بزنم ، از فلانی... ، برای فلانی ... ، بخاطر فلانی... ، هميشه فلانی ... ولی خودم دلم می خواهد که بتمرگم يک گوشه و فقط بنويسم . هزار تا مطلب ننوشته دارم . کلی داستان نصفه . تازه چند شب پيش بود که يک داستان جديد سرانداختم بنده خدا همينطور پا در هوا مانده که ببيند چه بلايی سرش می آيد ، سه شب است که توی آشپزخانه جلوی شير آب با يک خروار ظرف نشسته و دست کفی منتظر است . آب خانه قطع شده . دبه نداريم آب جمع کنيم ، صد بار گفتم اين دبه ها را دور نريز ، باز تا چشم مرا دور می بيند همه را می فرستد دم در . دبه دبه ، همه جا دبه . تهيه کننده احمق دبه کرده پول نمی دهد ، فيروز خان دبه کرده ويندوز جديد می خواهد ، جلو بندی ماشين اسهال گرفته است . خودم هم که دارم ديوانه ... فردا پس فردا نگوييد بود . تا گواهی دکتر نرسد هيچ چيز معلوم نيست .



........................................................................................

Friday، November 15، 2002

٭
به هر حال من فکر می کنم تقاص همه گناهها رو نبايد تو اين دنيا پس داد يه مقداريش هم بايد بمونه برای روز قيامت .

وقتی حقيقت رو پوست کنده بگی مثل يه دروغ شاخدار ميشه که ماتحت آدمو پاره ميکنه ...



........................................................................................

Tuesday، November 12، 2002

٭
فردا صبح اول وقت

فرض کنيد شما يک پيکان ۵۹ هستيد . فرض نکنيد ، مطمئن باشيد ، چون وقتی يک تصادف احمقانه پيش بيايد همه شما را پيکان صدا می کنند . لاستيکهای صافی داريد ولی داشبوردتان برق می زند . به آينه تان يک جا کليدی بزرگ قلب آويزان است که حروف نا خوانايی هم رويش کشيده شده ولی روی آينه با خط خوش نوشته ايد « يادگار عشق » . کنار دنده يک پاکت تخمه ژاپنی گذاشته ايد و يک کارت اينترنت هم روی جا سيگاريتان چسبانده ايد . عينک دوديتان روی داشبورد است و گوشه سمت چپ شيشه جلو يک سبد گل پلاستيکی صورتي .
موقعيت دردآوريست ، افتضاح است ، قبول می کنم ، ولی تا چند لحظه ديگر شما يک پيکان ۵۹ می شويد .
همه پيکانهای ۵۹ نخودی نيستند ولی خوش رکاب هستند . رنگتان درست است ولی به نظر نمی آيد آدم خوش رکابی باشيد چون با وجود ترافيک کسی نگاهتان نمی کند ، در عوض همه چشمها به ماشين جلويی شماست که يک پژو RD مدل ۸۰ تمام اتوماتيک سفيد است .
همه چيز خيلی طبيعی پيش می رود ولی صدای ترمزی که تمام نمی شود وضعيت غير طبيعی ای درست می کند که شما مجبور می شويد از آينه پشت سرتان را نگاه کنيد . يک پاترول گنده سياه در حال کشيده شدن است که به شما که پيکان هستيد نخورد . مقدار کشيدگی بيش از مقدار پيش بينی شده است و پاترول از پشت « يادگار عشق » شما بزرگ و بزرگتر می شود و درنهايت به شما و شما به پژو می خوريد .
آنقدر ساده ايد که قبل از اينکه در را باز کنيد در ذهنتان به دنبال يک صافکار خوب می گرديد . پياده می شويد و هر سه منتظر پليس می مانيد . آنقدر می مانيد تا خوب کلافه شويد . وقتی بالاخره از دور می بينيدش خوشحال می شويد ولی از نزديک ناراحتتان می کند . پليس عزيز به علت غير قابل حمل بودن ماشين و ايجاد ترافيک جريمه تان می کند . اعتراض می کنيد ، جريمه را بيشتر می کند . بحث می کنيد ، دليل می آوريد ، تهديد می کند . پليس عزيز معتقد است زياد حرف می زنيد ، ايشان اعتقاد دارند می توانند بدبختتان کنند .

پليس عزيز ، پليس دوست داشتنی و محبوب ما ، ما را ببخش ، ما را بخاطر تمام اشتباهاتی که مرتکب شديم ، ما را بخاطر تمام حرفهای زيادی که زديم ببخش . پليس عزيز ، اخم کن و هر چه از دهنت در آمد نثارمان کن ولی بدبختمان نکن .

بيچارتان می کند . روی کروکی می نويسد پاترول گواهينامه ندارد و می رود . شما را با طناب به پاترول وصل می کنند و کشان کشان به بيمه می رويد . پژو جلو جلو رفته است . وقتی می رسيد می فهميد اشتباه آمده ايد . بيمه کروکی شما را قبول ندارد ، بايد کروکی ديگری نوشته شود که مورد تاييد بيمه باشد ، آن برگه را مرکز راهنمايی و رانندگی صادر می کند ولی وقت اداری تمام شده است و جريان می افتد به فردا صبح اول وقت .
شما که پيکان هستيد بايد زودتر برويد که لش تان را برسانند به مرکز . با بدبختی می رسيد ، همه حاضرند و هيچ مشکلی هم نيست . ساعت ۱۲ نوبت به شما می رسد که بازديد شويد . جناب سرهنگ می فرمايند روی کروکی ، نبود گواهينامه پاترول درج شده . پاترول می گويد دروغ است و گواهينامه را نشان می دهد . جناب سرهنگ قبول نمی فرمايند و معتقدند همان ماموری که نوشته است بايد مجددا وجود گواهينامه پاترول را مرقوم فرمايند . پژو که پزشک است می گويد : « دروغ که نمی گويد ، دارد ،نشان هم ميدهد »
سرهنگ معتقد است که پژو به ايشان بهتان زده . پژو اعلام می کند که غلط کرده همچين حرفی بزند و منظورش همان مامور اوليه بوده . سرهنگ قبول می کند که پژو غلط کرده ولی قبول نمی کند که به مامور دولت بگويند دروغگو . پژو اعلام می کند که بيجا کرده که همچين فکری از مخش بگذرد و منظورش پاترول بوده .سرهنگ تمامی موارد را می پذيرد ولی پاترول برای اثبات گواهينامه ای که توی جيبش است بايد همان مامور را پيدا کند تا وجود گواهينامه اش را به امضاء طرف برساند .
پژو و پيکان که شما باشيد منتظر می مانيد تا پاترول برگردد . ساعت ۶ بعد از ظهر پاترول با يک امضای چند هزار تمانی می رسد ولی تا نوبت شما بشود هوا تاريک شده و جريان به فردا صبح اول وقت می افتد .
فردا جمعه است . پزشک که پژو باشد بيکار است ولی پاترول که مهماندار هواپيماست تا ساعت ۱ برنمی گردد . با توجه به عنايت جناب سرهنگ و پيشنهادات گوهربارشان ساعت ۲ روز جمعه زمان مناسبي ست . چرا که شنبه مطمئنا سر ايشان شلوغ خواهد بود .
راس ساعت ۲ هر ۳ نفر همراه با تمامی مدارک لازم در انتظار می نشينيد . راس ساعت ۵ استاد تشريف می آورند . شما نفر اول هستيد که از ديروز جا گرفته ايد .يک نفر از متحادثين معترض می شود که چرا جناب سرهنگ ۳ ساعت دير فرموده اند . خانمی حمايت می کند و صدای سرهنگ بلند می شود يخه طرف را می گيرد و سربازها را صدا می کند . به کلانتری تلفن می کنند . خانم معتقدند که مملکت قانون دارد و می توانند سرهنگ را به خاک سياه بنشانند . پاترول و پژو می خندند . بقيه شلوغش می کنند و در نهايت : « اصلا امروز کار نمی کنم »
جريان به فردا صبح اول وقت می افتد .
شما و پاترول همراه همه مدارک منتظريد که بالاخره با ورود پژو کروکی را بگيريد و برويد بيمه ولی يکنفر از طرف پژو پيغام می آورد که ايشان تصادف کرده و نمی تواند بيايد . درست است که جريان به فردا صبح اول وقت می افتد ولی اگر شما يک پژو RD مدل ۸۰ تمام اتوماتيک سفيد بوديد خدا وکيلی آرزو نمی کرديد يک پيکان ۵۹ باشيد .



........................................................................................

Saturday، November 09، 2002

٭
اگه دل دارين الان برين خيابون امير آباد .
برای چی ؟
شما فرض کنين قدم زدن .
دلشو دارين ؟
قبول ميکنم که دارين .
ولی فکر نميکنم کسی به بهتون اجازه بده .
حتما ميگين تو خيابون رفتن که اجازه نمی خواد .
همينطوری سر دستی قبول کنين که يه امشبو می خواد .
چون اگه جلوی در کوی دانشگاه رو نگاه کنين « که البته همينش هم کار خطرناکيه » می بينيد يه عده دانشجو چند تا لاستيک سوزوندن و توی هم مي لولند .
می خواين برين جلو سر دربيارين ؟
به نظر انقدر ساده نمی اومدين ؟
اصرار دارين ؟
خب بفرماييد ... فقط راهشو که پيدا کردين به منم خبر بدين .
از اونطرف نه ... سمت کردستان بسته است . آخرشم که بن بسته .
از سمت گيشا ؟ اگه دوست داريد امتحان کنيد ولی من رفتم نشد .
به نظر من همينشم که فهميديم خيليه ، روزنامه ها که فکر نکنم چيزی بنويسن مگر اينکه تو اين بلاگ آباد چيزی گيرمون بياد .
جدی... تا حالا نشنيدی ؟
يه ده ايه نزديک تهران ...



........................................................................................

Wednesday، November 06، 2002

٭
بعضی از داستانها را بايد مثل دارو تجويز کرد . بهرام صادقی داستانی دارد که اتفاقا جزو همان چند تايی است که توی « قمقمه ها » نيامده . صفحه اسمش را من بخاطر ۲۵ تومن کپی نکرده ام ولی بالای بقيه صفحه ها نوشته « آدرس : شهر ت ، خيابان نشاد .... » ماهی يه بار اگه بخونين همه چيزتونو ميزون ميکنه .



٭
ب من می گويند تو آدم لات مسلکی هستی ، لمپنی ، هيچی حاليت نيست . نمی خواهم انکار کنم يا تصديق ، دارم از بقيه می پرسم ، واقعا اينطوريه ؟ توی داستانی اين حرفها رو زدم ولی باور کنيد طور ديگری نوشتن « حداقل برای خودم » راحت تره تا همينطور که فکر ميکنم . باور کنيد کار مشکليه که دائم يه چاقوی اره ای رو آدم با دست خودش فرو کنه به کت و کولش . اين زبان هر چه هست ، لمپنی يا هر جور که شما می گوييد برای من قداستی دارد که به کلمه هايی که شما دوست داريد نمي فروشمش . باور کنيد توی اين مخ کوچيک واژه هایی هم هست که مرتب Delete می شود .



........................................................................................

Tuesday، November 05، 2002

٭
اين داستان ده سالی هست که توی اون کلاسور کوچيکه کنار يه چندتاي ديگه آب خنک مي خوره . علت آب خنک خوردنشون هم خيلی مسخره است . شما فکر کنين يه نفر امروز بياد مثلا راديو اختراع کنه ، درسته که با مخ خودش درست کرده ولی ديگه بدرد نمی خوره .
اين داستانا هم سرنوشتشون اينطوری بود . من فکر ميکردم يه چيزيه که خودم کشف کردم ، بخاطر همين هم شروع کردم اينطوری نوشتن تا يه کتاب کوچيک ازشون در بيارم ، بعد وسواس شروع شد . هی نوشتم و هی گفتم آشغاله ، نزديکه چهل پنجاه تايی از توشون درومده بود که يکدفعه فکر کنم امرايي بود که يه داستان اين تيپی ترجمه کرد و يه تاريخچه ريزه ميزه هم انداخت تنگش . خب شما بودين چه حالی می شدين ، کشفم خيلی وقت پيش کشف شده بود و خبر نداشتم .
حالا اگه هر چند وقت يکبار يه همچين چيزهايی ديدين بدونين از توی اون کلاسور کوچيکه اومده .



« ... چه چيزهايی مي نويسند ! »

در که بسته شد چسبی را که رويش شعار نوشته بودم از برچسبش کندم و روی در آسانسور چسباندم . طبقه بعد آسانسور ايستاد و مردی وارد شد . وقتی در بسته شد مرد چسب را ديد ، دست برد و آن را کند و بعد در حالي که سر تکان می داد گفت « می بينی آقا مادر قهوه ها چه چيزهايی می نويسند!»



........................................................................................

Saturday، November 02، 2002

٭
تو مملکت ما از اين چيزا خيلی زياده .
چه چيزايی؟
همين نشونه ها ، همين نشونه های کوچيک و عجيب .
اسم بعضی از اينها رو گذاشتم « نشانه های جاده » که خيلی ها ميدوننش ، خيلی ها هم نمی دونن .
مثلا شما ميدونين اگه کسی کنار جاده يه پلاستيک تکون بده يعنی چی ؟
يعنی جلوتر دارن ميوه ميفروشن .
حالا همون آدم اگه چوب دستش باشه يعنی گوسفند ميفروشه .
اگه از کنارش رد بشين و بگه « تاق » خب منظورش اينه که يا ويلا اجاره ميده يا اتاق .
اگه پول دستش باشه معلومه دلار فروشه .
اگه انگشت شست وسبابه رو به هم بماله مثل آب خوردن ماشينتو ميخره .
ولی اگه همون آدمو ديدين که داره ته دره رو نگاه ميکنه بدونين يه چندتايی نماينده مجلس اون پايين هستن که هيچوقت بالا نميان .



٭
اين نقاشها و شاعر های ما اگه همت کنن و توی يه بسيج عمومی دست از سر اين انار بردارن هم دل چهارتا بچه يتيم رو شاد کردن ، هم اينکه باعث ميشن يه تحول عظيم در سطح هنرهای معاصر بوجود بياد . همينجا هم به عنوان يک روزنامه نگار قول ميدم همه صفحه های ادب هنر ازشون حمايت کنن فقط به شرطی که بالا غيرتا دنبال ميوه ديگه ای نرن .
چند روز پيش رفتم يه نمايشگاه نقاشی ، تنها ابتکاری که اين بابا تو کاراش داشت اين بود که ايندفعه همجای نقاشيه قرمز بود فقط اناره رو سفيد برامون کشيده بود .
وقتی هم ازشون می پرسی ميگن : ما توی يه دوری گذر هستيم .
من نمی دونم چطوره که اين « دوره گذر » همينطور دائم الا ناره .



........................................................................................

Home